تبليغاتX
جوکیان
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
زيرآبي

بچه كه بودم عاشق شمال بودم فقط بخاطر درياش .من و پدر و برادرا مي‌رفتيم دريا . هميشه داداش كوچيك از آب مي‌ترسيد و مي‌شِست كنار ساحل و خودش رو  با شن ها  مشغول ميكرد و من بابا و داداش بزرگه مي‌زديم به آب ! به جاهاي عميق كه مي‌رسيد و منم ديگه نايي براي پا زدن نداشتم به نوبت من ميذاشتن رو كولشون و بازيمون مي‌شد زيرآبي رفتن و سنگهاي ته دريا رو جمع كردن . فكر كنم هنوز هم تو انباري بشه يكي دوتاش رو پيدا كرد . بعد ديگه از وقتي كه من فهميدم با يه شورت خالي نميشه زد به آب ، دريا رفتنمون جاش رو داد به ماهيگيري !

اونا هر هفته سه تايي ميرن استخر هميشه هم موقع رفتن سر اينكه كي مايو كي رو اشتباهي پوشيده خونه رو ميذارن رو سرشون . داداش بزرگ ميگه : "بابا مايو من پوشيدي ؟ " ، بابا ميگه: " نه مايو خودم پوشيدم " مامان ميگه : " نه مايو داداش كوچيكه رو پوشيدي! " و ....از استخر هم كه برمي‌گردن باز خونه رو ميذارن رو سرشون و شروع ميكنن به تعريف كردن اينكه تو استخر چيكار كردن و چه جوري زيرآبي رفتن.... دروغ چرا هر سري كه ميرن كلي بهشون حسوديم ميشه و  پيش خودم ميگم كاش ميشد يه بار ديگه از اون بازي هاي زيرآبي رفتن مي‌كرديم .
...
mohi

 

 

 

+ نوشته شده در 0:15 توسط mohi & sam .
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
عاشقانه ها

چهارشنبه 10 بهمن

 

امروز بالاخره دانشگاه را مستفیض کردم . اونم بعد 3 هفته غیبت استعلاجی . ولی گهُ بگیرن که دانشگاه همون دانشگاه بود .   با همون پسر های خز و خیل قبلی . گفتم شاید انگیزه دانشگاه رفتن را تو استاد ها بجورم که ، فهمیدم جز واسه 3D MAX  ، استاد جدید دیگه ای در کار نیست . این یارو  3D MAX ایه هم که نشست رو این یک نمه امیدی که داشتم . مرتیکه ریغونه ، زپرتی !  " انگلیس درس خوندم ، انگلیس درس خوندم ". هی هم سعی می کرد خودش را بچسبونه . یکی نبود بگه آخه تو که نصف هیکلت دماغِتِ اگه انگلیس رفته بودی ، دیگه  تو این خراب شده چه غلطی می کردی ؟ 

 گهُ . . . !

 فکر کنم ترم بعد را یک جا مهمون شم بهترباشه .  حد اقل 4 تا آدم جدید توش پیدا می شه .

 

 

چهار شنبه  17 بهمن

 

از بعد دعوای دیشب با این افشین کلٌه خر ، فقط می خواستم پاچه بگیرم . تو خونه که کسی پا نداد این شد که اومدم دانشگاه و شانس ِ این یارو 3D MAX  ایه  ، پرم به پر اون گرفت . داشت با مریم و چند تا از دخترهای دیگه  لاس می زد و هرهر و کر کر ،  که من هم پا شدم صاف تو روش گفتم : شاید تو انگلیس پارک و دانشگاه یکی باشه ولی این جا یه نموره فرق می کنه . حالا اگه وقتتون خالی شد ِ ،  بی زحمت یک سری هم به درس بزنید .

 قیافش چه حالی داد . تا آخر ساعت چشم ازم بر نداشت .

وقتی نشستم بهنام گفت : پری و درس . چاییدی ! حالا که این اخلاق گهیت  دوا درمون شد ،  بعد کلاس بریم بیرون ؟ 

...................... . . .

 

 

چهارشنبه  24 بهمن

 

...................................................................

........................................................................................ . . .

.......... استاد عظیم الشان 3D MAX   زده تو خط  روال شدن . زود رفتم کلاس .  اونم 2 دقیقه بعد صدام کرد جلو . بعدش هم اراجیف بافت درباره شان استاد و مرتبه والای خودش . این میون هم هی بهم نزدیکتر شد ولی من جا نزدم ،  با پر رویی سر جام واستادم . تو تمام ور ور کردناش هم ،  چشم تو چشش دوختم . آخرش گفت : پری بودی دیگه ؟ ببین پری من تا لبخند ُ رو لب تو نبینم نمی گذارم از این کلاس بری بیرون ، خیالت راحت . حالا هم وسایلت را بیار این جا بشین تا دستور ها یی را که نبودی برات بگم !

 دلم می خواست قیافه مریم را سیر کنم . ولی آخه این  زاغارت هم حسودی داره ؟

 

 

 

 

چهارشنبه  1 اسفند

 

.........................................................................................

.......... میون تیکه های مزخرفی که می انداخت و قصه هایی که از دهشون انگلستان می گفت ،  "پری خانوم ،  پری خانوم"  از دهنش نمی افتاد . صدام را آروم کردم گفتم : اگه فامیلیم را بگین بهتره . آخه کم ان آدم هایی که درک بالایی مثل شما داشته باشن .

یعنی شکوفا شد . منم که کم نگذاشتم  ، یکی دو تا نگاه " آخ که جذابیتت من را کشته " هم بهش انداختم .  اونم جو گیر ،  همین جور که ذول ذولی نگام می کرد گفت : ولی تو هر وقت دوست داشتی من را علی صدا کن !

  گهُ . . . !

اگه صدای سوسن در نیومده بود که : " استاد ما هر کاری می کنیم RUN  نمی شه " ، نمی دونم کی می خواست این بابا را جمع کنه !

آخر کلاس بهنام یک  ابرو  واسه 3D MAX  ایه اومد و گفت :

- اگه پرونده های کاریتون را خونه نمی برید ، عصری بریم بیرون .  

خندیدم و تا اومدم بپیچونمش استاد صدام کرد  . میون سرو صدای بچه ها ، آروم گفت :

- پری جان بیا شماره من را داشته باش . ممکن یک وقت سئوالی  ، چیزی داشته باشی .  اصلاً می خوای بعد این که تمرین های امروز را انجام دادی زنگ بزن یک دور باهم چک کنیم . حتی اگه 2 نصف شب  هم بود مهم نیست .  

واسش یک لبخند " وای تو دیگه چه ماهی " زدم  تا  تهش یک جوری  سنگ قلابٌش کنم بره  که افشین sms  زد : کجایی من 1 ربع که منتظرم! .................................................................................

............................ . . .

 

سه شنبه  7 اسفند

...............................

...........................................

امروز هانی گفت دانشگاه داداشش خیلی ردیف . تو برنامه ام هست که فردا یک سری بزنم . هرچی باشه سلیقه هانی تو پسر معلومه . نمی دونم این سعید  ایکبیری را از کجا آورده ؟ .......

 

 

 

 

sam                                            

+ نوشته شده در 23:29 توسط mohi & sam .
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
Everybody Knows
گاهي اوقات فكر مي‌كنم من را همين عقايد تخمي ام است كه به باد داده . گاهي اوقات فكر هم نمي‌كنم ، مطمئن هستم ...
---
mohi
 
+ نوشته شده در 12:20 توسط mohi & sam .
سه شنبه ششم فروردین 1387
نوروز نامه ..!
 

دوشنبه    27 / 12 / 86

 

مثل یک مراقبه شروع شد . با هر قدم وسیع تر شد ، روشن تر شد و تو قلبم قد کشید . یک قرار کوچیک یک زیارت دلچسب . تو ماشین و از بین شلوغی بیرون که از لای شیشه نیمه باز،  یه ورکی خودش را می انداخت تو ، بوی بنزین که سرم را سنگین و شقیقه هام را ضربان دار کرده بود و بوی عرق تمامی اون همه آدمی که قبل از من سوار ماشین شده بودن و بخشی از خودشون را تو چروک و درز گرفتگی صندلی ها جا گذاشته بودن ، به فرداهای زیارت های رفته فکر می کردم . . .

شیشه را بیشتر دادم پایین و صورتم را تو هوایی که جاری شد فرو کردم .  ضربان شقیقه هام شده بود دوران نصفه و نیمه سرم .

واسه همه چیز کمی خستم ،  به جز آدمها .. واسه آدمها خیلی خستم ..

 

سه شنبه     28 / 12 / 86

 

بوی بارون ، بوی عید ، بوی کاغذ رنگی 

با این ها زمستون را سر می کنم ، با این ها خستگیم را در می کنم

از تقلاهای عیدانه که با یک ضربه ساعت ، با یک حرکت میلی متری عقربه ها بخار می شه و می پره ، اساسی چروک خوردم .

رادیو روشن و من منتظرم . منتظر حافظ خوانی سه شنبه ها . چه شب هایی که توی رختخوابم دراز کشیدم و با شنیدن ابیات و تعبیرها گذاشتم اشک هام یک جایی تو بالشت واسه خودشون دست و پا کنند ..

چیزی نمی گم ..

تو هم چیزی نگو ..

منظورم از همه اون چیزهایی که من می دونم و تو هم .همه اون چیز هایی که غمگینم می کنه و غمگینت .

کاش بتونم خودم را از این خستگی خلاص کنم .

 

چهارشنبه   29 / 12 / 86

 

دو ساعتی هست که برگشتم خونه . طاقت اون همه شلوغی و هول بودن کپه شده تو اون یک گلٌه جا را نداشتم .

آرایشگاه زنونه دم عیدی یک پشت پا می زنه به هرچی دیوونه خونه است . 

فردوس به زور 2 تا لیوان آب قند و صبوری من تو نشستن های دم به دقیقه اش ،  کار صورتم را تموم کرد .

بعدش هم پا کِشون رفت تا چند دقیقه ای دراز بکشه . منم تو جیغ جیغ کردن نسوان جماعت سر شمارشون یک نگاه به  فیش خودم انداختم و  وارفتم !

17 ..! این دیگه آخر ستم بود .کم  ِ کمش باید سه ، چهار ساعتی از میون صداهای لوله پلیکایی ،  بوی رنگ و بخار مش و عرق تن و عطرهای جور واجور را  به دماغ می کشیدم و زیر لب فحش بار اونی می کردم که دود سیگارش را هوار همه این ها می کنه !

واسه همین هم دم شهناز جون را واسه 7 صبح فردا دیدم و پیچوندم سمت خونه .

کاش تموم خستگیم تا فردا در ره .

 

پنج شنبه   1 / 1 / 87

 

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است

و هیچ چیز

 نه این دقایق خوشبو ، که روی شاخه نارنج می شود خاموش

نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست

نه

هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند ..

 

بالاخره تموم شد می خوام یک دل سیر بخوابم .

. sam

+ نوشته شده در 0:3 توسط mohi & sam .
Template by : A. Nasiri Shargh