دو تا بچه سر خوش بوديم كه جوكيان برايمان بازي با كلمات بود . اسمش را بگذاريد توهم / تخيل / تراوشات ذهني ... هر چيزي ... نبايد جدي اش ميگرفتيد . اصراري به نوشتن نيست اگر قرار است كه ننويسيم .
آخراي آفتاب است . دارد ميرود . توي سالن فقط من هستم . تابلو كه امروز آخرين روز دانشگاه بوده . از صبح كه اينجا نشستم فهميدم توي دانشگاه چه خبر بوده . يكسري از بچه ها تحويل متره داشتند . نبودي سالن را گذاشته بودند روي سرشان " محمد نقشه ها رو بيار . سميرا اين تايپ كردي ؟ تو برو استاد رو سرگرم كن تا ما تموم ش كنيم .." يه چند نفر ديگه هم تحويل تاسيسات داشتند . يكي " انواع پيش ساختگي " را ميخواند يكي ديگر هم تايپ ميكرد .انگار نه انگار كه سالن مطالعه است . سالن رو به رويي ها اما خيلي سرخوش بودند از وقتي كه آمدم تا الآن تنها صدايي كه ازشان ميآمد خنده بود و جيغ و داد و فحش به اين استاد و آن استاد .... اينجا اما شلوغ بود ميداني از آن شلوغي هاي لعنتي اعصاب خورد كن استرس آوري كه همه هُل تحويل پروژه هايشان را ميزنند . تف ... صداي اين جوش كاري سردر هم از صبح شده مته و رفت روي اعصاب م .
سالن رو به رويي ها آهنگ گذاشتند . باهاش هم ميخوانن .قشنگ است . توي اين حال و هوايي كه هستم فاز ميدهد . . نيامده رفتي سايت . من اينجا هي خدا خدا ميكنم بلكه صدايش تا طبقه بالا بيايد و تو بفهمي كدام آهنگ ست و برايم گير بياري ....
منتظرم كه بيايي كه بريم نيكوصفت آش بخوريم ....
----
mohi
همبازي امروز من در پارك پسر بچه سه ساله اي بود كه من را "خاله جون " صدا ميزند . من ميشدم مرد عنكبوتي سياه و او هم ميشد قهرمان كودكي ش مرد عنكبوتي قرمز و ما با فيش فيش هايمان و تار به طرف هم پرت كردن هايمان پارك را گذاشتيم روي سرمان . من بايد روي زانو هايم بشينم دستهايم را باز كنم تا او از رو به رو بدود و بپرد توي بغلم تا ما بيفتيم روي چمنها تا كلي قل بخوريم . او ميشود هم قد من . من هم بايد رُل مرد عنكبوتي سياه را بازي كنم هم آن ژنرال مقابل زورو را و هم نقش بد فيلم بت من را . خلاصه هر آدم بدي كه قهرمان ما بايد بكشتش . آخر سر هم نميفهم َم كه اين مرد عنكبوتي است كه من را ميكشد يا زورو ! من بايد در آخر بازي ها بميرم ؛ با افتخار هم بايد بميرم ؛ بايد بجنگَم بعد بميرم ؛ غير از اين باشد پسرك همبازي َم قبول نميكند . مجبورم ميكند يك بار ديگر بازي كنم . امروز بعد از ظهر هم من مُردَم . توي همين پارك بالاي خانه يمان .
mohi
کوچه باغ یادته ؟ چنار های سر به همی که تو لذت تن گشایی برای
رسیدن به خورشید غصه افتادن هیچ برگی رو نمی خوردن . همون برگ هایی که خش خش
راه رفتن روشون جای تموم حرفا رو می گرفت . دلم می خواست رو به آسمون راه برم . رو
به همون وری که شاخه ها بهش قد می کشن . ولی تو همیشه پایین نگاه می کردی ، به
"برگ هایی که تو تن گشایی خود خواهانه نقش زمین می شن" . چقدر جدی
بودی وقتی اینُ گفتی و من چقدر شگفت زده . لبخند زدی ، از همونایی که بیشتر
چشمات می خندید " تازه یکی باید یه سر به هوای ِسرخوشُ بپاد که زمین
نخوره" و آروم دستتُ تو دستم لغزوندی .
همش تقصیر آسمون ِ. اگه انقدر دست نیافتنی نبود ، دیگه شاخه ها هوایی
نمی شدن .اون وقت حتما بودن برگ رو احساس می کردن . حتما دستشُ محکم می گرفتن .
حتما ... ولی برگ .. چرا هیچ وقت نمی گه که داره می افته ؟
sam