بچه كه بودم
عاشق شمال بودم فقط بخاطر درياش .من و پدر و برادرا ميرفتيم دريا . هميشه داداش
كوچيك از آب ميترسيد و ميشِست كنار ساحل و خودش رو با شن ها مشغول ميكرد و من بابا و داداش بزرگه ميزديم به
آب ! به جاهاي عميق كه ميرسيد و منم ديگه نايي براي پا زدن نداشتم به نوبت من
ميذاشتن رو كولشون و بازيمون ميشد زيرآبي رفتن و سنگهاي ته دريا رو جمع كردن .
فكر كنم هنوز هم تو انباري بشه يكي دوتاش رو پيدا كرد . بعد ديگه از وقتي كه من
فهميدم با يه شورت خالي نميشه زد به آب ، دريا رفتنمون جاش رو داد به ماهيگيري !
اونا هر هفته سه
تايي ميرن استخر هميشه هم موقع رفتن سر اينكه كي مايو كي رو اشتباهي پوشيده خونه
رو ميذارن رو سرشون . داداش بزرگ ميگه : "بابا مايو من پوشيدي ؟ " ، بابا
ميگه: " نه مايو خودم پوشيدم " مامان ميگه : " نه مايو داداش
كوچيكه رو پوشيدي! " و ....از استخر هم كه برميگردن باز خونه رو ميذارن رو
سرشون و شروع ميكنن به تعريف كردن اينكه تو استخر چيكار كردن و چه جوري زيرآبي
رفتن.... دروغ چرا هر سري كه ميرن كلي بهشون حسوديم ميشه و پيش خودم ميگم كاش ميشد يه بار ديگه از اون بازي
هاي زيرآبي رفتن ميكرديم .
...
چهارشنبه 10 بهمن
امروز بالاخره دانشگاه را مستفیض کردم . اونم بعد 3 هفته غیبت استعلاجی . ولی گهُ بگیرن که دانشگاه همون دانشگاه بود . با همون پسر های خز و خیل قبلی . گفتم شاید انگیزه دانشگاه رفتن را تو استاد ها بجورم که ، فهمیدم جز واسه 3D MAX ، استاد جدید دیگه ای در کار نیست . این یارو 3D MAX ایه هم که نشست رو این یک نمه امیدی که داشتم . مرتیکه ریغونه ، زپرتی ! " انگلیس درس خوندم ، انگلیس درس خوندم ". هی هم سعی می کرد خودش را بچسبونه . یکی نبود بگه آخه تو که نصف هیکلت دماغِتِ اگه انگلیس رفته بودی ، دیگه تو این خراب شده چه غلطی می کردی ؟
گهُ . . . !
فکر کنم ترم بعد را یک جا مهمون شم بهترباشه . حد اقل 4 تا آدم جدید توش پیدا می شه .
چهار شنبه 17 بهمن
از بعد دعوای دیشب با این افشین کلٌه خر ، فقط می خواستم پاچه بگیرم . تو خونه که کسی پا نداد این شد که اومدم دانشگاه و شانس ِ این یارو 3D MAX ایه ، پرم به پر اون گرفت . داشت با مریم و چند تا از دخترهای دیگه لاس می زد و هرهر و کر کر ، که من هم پا شدم صاف تو روش گفتم : شاید تو انگلیس پارک و دانشگاه یکی باشه ولی این جا یه نموره فرق می کنه . حالا اگه وقتتون خالی شد ِ ، بی زحمت یک سری هم به درس بزنید .
قیافش چه حالی داد . تا آخر ساعت چشم ازم بر نداشت .
وقتی نشستم بهنام گفت : پری و درس . چاییدی ! حالا که این اخلاق گهیت دوا درمون شد ، بعد کلاس بریم بیرون ؟
...................... . . .
چهارشنبه 24 بهمن
...................................................................
........................................................................................ . . .
.......... استاد عظیم الشان 3D MAX زده تو خط روال شدن . زود رفتم کلاس . اونم 2 دقیقه بعد صدام کرد جلو . بعدش هم اراجیف بافت درباره شان استاد و مرتبه والای خودش . این میون هم هی بهم نزدیکتر شد ولی من جا نزدم ، با پر رویی سر جام واستادم . تو تمام ور ور کردناش هم ، چشم تو چشش دوختم . آخرش گفت : پری بودی دیگه ؟ ببین پری من تا لبخند ُ رو لب تو نبینم نمی گذارم از این کلاس بری بیرون ، خیالت راحت . حالا هم وسایلت را بیار این جا بشین تا دستور ها یی را که نبودی برات بگم !
دلم می خواست قیافه مریم را سیر کنم . ولی آخه این زاغارت هم حسودی داره ؟
چهارشنبه 1 اسفند
.........................................................................................
.......... میون تیکه های مزخرفی که می انداخت و قصه هایی که از دهشون انگلستان می گفت ، "پری خانوم ، پری خانوم" از دهنش نمی افتاد . صدام را آروم کردم گفتم : اگه فامیلیم را بگین بهتره . آخه کم ان آدم هایی که درک بالایی مثل شما داشته باشن .
یعنی شکوفا شد . منم که کم نگذاشتم ، یکی دو تا نگاه " آخ که جذابیتت من را کشته " هم بهش انداختم . اونم جو گیر ، همین جور که ذول ذولی نگام می کرد گفت : ولی تو هر وقت دوست داشتی من را علی صدا کن !
گهُ . . . !
اگه صدای سوسن در نیومده بود که : " استاد ما هر کاری می کنیم RUN نمی شه " ، نمی دونم کی می خواست این بابا را جمع کنه !
آخر کلاس بهنام یک ابرو واسه 3D MAX ایه اومد و گفت :
- اگه پرونده های کاریتون را خونه نمی برید ، عصری بریم بیرون .
خندیدم و تا اومدم بپیچونمش استاد صدام کرد . میون سرو صدای بچه ها ، آروم گفت :
- پری جان بیا شماره من را داشته باش . ممکن یک وقت سئوالی ، چیزی داشته باشی . اصلاً می خوای بعد این که تمرین های امروز را انجام دادی زنگ بزن یک دور باهم چک کنیم . حتی اگه 2 نصف شب هم بود مهم نیست .
واسش یک لبخند " وای تو دیگه چه ماهی " زدم تا تهش یک جوری سنگ قلابٌش کنم بره که افشین sms زد : کجایی من 1 ربع که منتظرم! .................................................................................
............................ . . .
سه شنبه 7 اسفند
...............................
...........................................
امروز هانی گفت دانشگاه داداشش خیلی ردیف . تو برنامه ام هست که فردا یک سری بزنم . هرچی باشه سلیقه هانی تو پسر معلومه . نمی دونم این سعید ایکبیری را از کجا آورده ؟ .......
دوشنبه 27 / 12 / 86
مثل یک مراقبه شروع شد . با هر قدم وسیع تر شد ، روشن تر شد و تو قلبم قد کشید . یک قرار کوچیک یک زیارت دلچسب . تو ماشین و از بین شلوغی بیرون که از لای شیشه نیمه باز، یه ورکی خودش را می انداخت تو ، بوی بنزین که سرم را سنگین و شقیقه هام را ضربان دار کرده بود و بوی عرق تمامی اون همه آدمی که قبل از من سوار ماشین شده بودن و بخشی از خودشون را تو چروک و درز گرفتگی صندلی ها جا گذاشته بودن ، به فرداهای زیارت های رفته فکر می کردم . . .
شیشه را بیشتر دادم پایین و صورتم را تو هوایی که جاری شد فرو کردم . ضربان شقیقه هام شده بود دوران نصفه و نیمه سرم .
واسه همه چیز کمی خستم ، به جز آدمها .. واسه آدمها خیلی خستم ..
سه شنبه 28 / 12 / 86
بوی بارون ، بوی عید ، بوی کاغذ رنگی
با این ها زمستون را سر می کنم ، با این ها خستگیم را در می کنم
از تقلاهای عیدانه که با یک ضربه ساعت ، با یک حرکت میلی متری عقربه ها بخار می شه و می پره ، اساسی چروک خوردم .
رادیو روشن و من منتظرم . منتظر حافظ خوانی سه شنبه ها . چه شب هایی که توی رختخوابم دراز کشیدم و با شنیدن ابیات و تعبیرها گذاشتم اشک هام یک جایی تو بالشت واسه خودشون دست و پا کنند ..
چیزی نمی گم ..
تو هم چیزی نگو ..
منظورم از همه اون چیزهایی که من می دونم و تو هم .همه اون چیز هایی که غمگینم می کنه و غمگینت .
کاش بتونم خودم را از این خستگی خلاص کنم .
چهارشنبه 29 / 12 / 86
دو ساعتی هست که برگشتم خونه . طاقت اون همه شلوغی و هول بودن کپه شده تو اون یک گلٌه جا را نداشتم .
آرایشگاه زنونه دم عیدی یک پشت پا می زنه به هرچی دیوونه خونه است .
فردوس به زور 2 تا لیوان آب قند و صبوری من تو نشستن های دم به دقیقه اش ، کار صورتم را تموم کرد .
بعدش هم پا کِشون رفت تا چند دقیقه ای دراز بکشه . منم تو جیغ جیغ کردن نسوان جماعت سر شمارشون یک نگاه به فیش خودم انداختم و وارفتم !
17 ..! این دیگه آخر ستم بود .کم ِ کمش باید سه ، چهار ساعتی از میون صداهای لوله پلیکایی ، بوی رنگ و بخار مش و عرق تن و عطرهای جور واجور را به دماغ می کشیدم و زیر لب فحش بار اونی می کردم که دود سیگارش را هوار همه این ها می کنه !
واسه همین هم دم شهناز جون را واسه 7 صبح فردا دیدم و پیچوندم سمت خونه .
کاش تموم خستگیم تا فردا در ره .
پنج شنبه 1 / 1 / 87
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو ، که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه
هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند ..
بالاخره تموم شد می خوام یک دل سیر بخوابم .