از مامان می پرسم : داشتید به چی می خندیدید ؟
می گه : چی؟
می گم تو این عکس را می گم ، داشتید به چی می خندیدید؟
می گه : آهان این را می گی !
آلبوم را می چرخونه سمت خودش تا بهتر ببینه . یک عکس سیاه و سفید، قدیمی ، ترک دار ولی ... پر از خنده.
مامان عکس را نگاه می کنه و من مامان را ، چشماش برق می زنه ، گونه هاش کشیده می شه ویک لبخند...از اون لبخند هایی که نمی خوایم دیده بشه...
لب های مامان تکون می خوره و من... به تمام عکس هایی که دارم فکر می کنم ...کدومشون یک لبخند دارن ؟ لبخندی برای ندیدن ...
شاید اگه بیشتر فکر کنم یادم بیاد!

می گه : عکس های عروسی حاضر شده ، می خوای ببینی؟
حوصله ندارم ولی ...می گم آره چرا زودتر نگفتی؟
تو یک چشم بهم زدن با یک آلبوم و چهار تا قاب بر می گرده !
می گم میذاشتی روهمون دیوار می دیدمشون !
میگه : آخه هنوز جاشون را انتخاب نکردیم !
آلبوم را ورق می زنم ، سعی می کنم به قطر آلبوم فکر نکنم .
یک دونه با منظره غروب ، یکدونه کنار استخر ، یکدونه تو سایه روشن درختها ، یکدونه ، یکدونه ، یکدونه...
عکس های رنگی ، روتوش شده ، پر از گل و غروب و درخت ... ولی ... نمیدونم چرا به لبخند مامان فکر می کنم ...
صداش ذهنم را می پرونه !
می گم : چی ؟
می گه : خوب نیفتادم ؟ نه؟
قبضتون لطفاً !
می دم و پاکت عکس ها را می گیرم . یک نگاهی بهشون میندازم ، ولی ... هیچ فرقی نمی کنه .
همیشه ، هر دفعه ، یکجورند . انگار این ۱۲ تا را از روی ۱۲ تای قبلی کپی کردن و ۱۲ تای قبلی را هم از روی ۱۲ تای قبل تر و ۱۲ تای قبل تر را ... یکهو از این همه عکس وحشت می کنم !
عکس هایی که تو بینهات جای این شهر ، تو بینهایت پرونده سنجاق شدن ...
ای کاش این دفعه فرق می کرد...
ـ اتفاقی افتاده؟
با پاکت توی دستم همینطوری جلوی میز ایستادم ...
ـ نه...فقط...
شونه هام را می ندازم بالا
ـ ... مثل قبله!
عکس ها را تو جیبم می چپونم و از عکاسی می زنم بیرون.

sam
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |








همه مردم هر جا که باشند یکسانند.خونخوار و وحشی . مثل درنده ها...
اما توی یه شهر کوچک اونا راحت تر و اهلی ترن...
ولی ... اگر غذا گیرشون نیاد هم دیگرو میخورن.
یکی از دیالوگهای فیلم داگویل
mohi
سنی نداشتم ، همش 13 سالم بود.یک روز سر زمین خدیج آمد دنبالم که بدو زن آقا کارت داره ترس برم داشت که باز چی کار کردم ! تندی خودم رسوندم ، تو ایوان واستاده بود و داشت زیر پایی ها را می تکاند در مهمان خانه هم باز بود.
زیر لب سلام کردم بی اینکه سرش را بلند کنه گفت :
- چرا انقدر دیر آمدی مگه قله قاف بودی؟ حالا هم زود برو تو اتاق کوچیکه بقچه ای را که برات گذاشتم بردار و با ملیح برو خزینه دیر نکنی ها.
پاکشون رفتم سمت اتاق کوچیکه .می دونستم که زیر چشمی من را می پاد ولی می خواستم کفریش کنم این به تشرش در . من و زن آقا همیشه همین جوری بودیم هیچ وقت میونمون صاف نبود آخه هرچی باشه من بچه شوهر بودم و اون زن آقا !
بقچه را باز کردم توش یک شلیته و شلوار مچی فیروزه ای بود . خواستم ذوق کنم ولی نشد ، دلم شور برداشته بود یعنی چه خیالی داره ؟
تموم راه را از خونه تا خزینه بعدش هم از خزینه تا خونه
زور زدم که زیر زبان اون ملیح ذلیل شده را بکشم ، ولی لام تا کام حرف نزد .
منم تا پام رسید در خانه راهم را کج کردم سمت اتاق پشتی . صدای پای ملیح می آمد ، 1 و 2 و 3 ، تق کفشش که رو پله چهارم بلند شد تندی برگشتم و خودم را رسوندم به تنور خونه ، آخه تنور خونه چسبیده به مطبخ بود و از آنجا می شد حرف های اون تو را شنید .
صدای ملیح می آمد :
- خواست که زیر زبونم را بکشه ، من نذاشتم ولی بهتر بود بهش می گفتید آخه وقتی خواستگارها بیان ...
- بسه دیگه
صدای زن آقا بود که با یک تشر ملیح را ساکت کرد .
ولی دیگه کار از کار گذشته بود ، تموم جونم شده بود یک تیکه یخ . خواستگار ... واسه من ؟؟؟
دیگه حالم بجا نبود فقط می خواستم یک جوری خودم را گم و گور کنم .
- خواستگار ... شوهر ... آقاجان چی ؟ ... از اول هم می دونستم یک خیالی داره .
همین طوری ، خود بخودی رفتم سمت صندوق خونه . لرز کرده بودم نمی دونم از سردی آنجا بود یا از ترس . همیشه یعنی همون موقعهایی که می ترسیدم زن آقا کتکم بزنه یا وقتهایی که دلم واسه مادر جانم تنگ می شد میامدم این جا .
به مادر جان گفتم که زن آقا چه خوابی برام دیده ، گریه می کردم و از خدا می خواستم من را ببره پیش اون .
یکهو صدای هم همه ای اومد ، پس بالاخره آمدن . من که از جام تکون نمی خورم !
با خودم گفتم اَلانه است که ملیح با اون چشمای ورقلنبیدش بره تو اتاق پشتی دنبالم ... !
تا حالا هم که دیگه کفر کافر زن آقا درآمده ، نشسته جلوی اون مهمون های ایکبیرش و هی سرخ و سفید می شه ... !
صدای پا را از بیرون شنیدم . صدای حرف زدن هم می آمد ، نفسم به شماره افتاد ، ملیح بود ، داشت تند تند می گفت :
- همه جا را گشتیم ولی نیست که نیست ، من که به شما گفتم باید بهش می گفتید .
- آقا جانش نخواست وگرنه منم دلم به گفتن بود .
زن آقا بود.
- آقا جان ... آقاجان نخواست؟؟؟... حتمی زن آقا داره دروغ می گه ... ولی ...
دیگه نتونستم جلوی گریم را بگیرم ، همه می دونستن که زن آقا هیچ وقت دروغ نمی گه ...
- چرا آقاجان ؟؟؟...
لبه چارقد را کردم تو دهنم تا هق هقم بلند نشه . زن آقا اون بیرون داشت به ملیح می گفت که :
- تو برو من خودم پیداش می کنم.
دستم را گذاشتم رو گوشهام ، چشمام را بستم ، تو دلم گفتم :
- دیگه آقا جان هم من را نمی خواد ... خداجون من را چه بی کس و کار کردی ...
یکهو یکی دستم را گرفت ، زهرم ریخت ، چنان جیغی کشیدم که نگو ، زن آقا بالا سرم ایستاده بود .
از جام پریدم ، دیگه راهی برام نمونده بود ، اشکهام همینطوری می ریخت . سرم را انداختم پایین تا زن آقا نبینه ، آماده کتک خوردن بودم ، دیگه هیچی برام مهم نبود .
زن آقا دستش را بلند کرد ، تندی چشمام را بستم .
تماس یک انگشت را زیر چونم احساس کردم و بعد دستی که اشک هام را پاک کرد ...
انگار وسط زمستون جست زده باشم تو حوض ، کرخت ، کرخت بودم . صداش را شنیدم که گفت :
- حالا دیگه چشمات را باز کن .
نه ... انگاری خود خود زن آقا بود .
چشمام را آروم باز کردم و برای اولین بار نگاهش را دیدم .
با گوشه چارقدش صورتم را تمیز کرد ، دور زد و لبه های شلیته را صاف کرد ، بعضی جاهاش را تکوند ، بعدش دوباره وایستاد جلوم . توی این مدت من هنوز همون جوری به جولوم نگاه می کردم .
باز نگاهمون یکی شد ، فقط گفت :
- دیگه بزرگ شدی ، نباید این کار را بکنی .
همین طوری نگاهش می کردم که پوشه چارقد را کشید رو صورتم .
.
.
.
تو مهمون خونه بودم و خاله خانباجی ها دور تا دورم نشسته بودن . هنوز باورم نمی شد . از صبح سر زمین تا حالا زندگیم این رو به اون رو شده بود. داشتم شوهر میکردم ... شوهر... گفتنش هم باعث می شد از خجالت گربگیرم.
صدایی بلند شد که می گفت می خواد پیش کشی های داماد را به عروس خانم تقدیم کنه . همیشه این جور موقع ها این مادر عروسه که باید کنارش بشینه و پیش کش ها را یکی یکی بگیره و تشکر کنه ، بعدش هم پوشه عروس را بالا بزنه تا همه او را ببینن.
ولی کنار من خالی بود ... بغض دوباره تو گلوم گوله شد .
یکهو از زیر پوشه 2 تا پا دیدم که کنارم رو مخده وایستاده ، بعدش هم خم شد ، یکی کنارم نشست .
- به دیده منت.
زن آقا بود ، اشک تو چشام جمع شد .
یک صدایی از دور دورا می گفت :
- یک طبق گندم به نشانه مهر ب...
و من کاری را کردم که انگاری همیشه می خواستم بکنم ... آروم به زن آقا تکیه دادم .
از کجا و از که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی ، امٌا ، امٌا
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی .
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری نه زدیٌار و دیاری ،
باری... برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس ،
برو آنجا که تو را منتظرند .
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند .
دست بردار از این در و طن خویش غریب
قاصد ، تجربه های همه تلخ ،
با دلم می گوید
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو ، فریب .
قاصدک ! هان . . . آخر . . . ایوای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی . . .!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی – طمع شعله نمی بندم – خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک !
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند .
مهدی اخوان ثالث
sam