- اجازه ؟
- بله عباس
-چند روز تا عید مونده؟
-تا عید؟!؟
آروم بر می گردم و نگاهش می کنم . یک کلمه و این همه ذوق . . . !
حالا بقیه هم می خوان بدونند . همشون هیجان زده شدند ، یک خوشحالی مسری ، اونم با یک کلمه : عید . . .
لبخند می زنم و می گم : خوب حساب می کنیم !
- ماه چند روزه ؟
همگی با هم : 30 روز .
- ولی اسفند 29 روزه ! پس من 29 تا دایره می کشم .
- امروز چندمه ؟
همگی با هم : بیست و یکم
- پس 21 روز گذشته ، دیگه نیست ، حالا من بیست ویکی را خط می زنم . چند تا دایره می مونه ؟
1 و2 و 3 و . . . و 8
- آفرین !
قیافه هاشون از شوق پر میشه . . . خودم را آماده می کنم که تا ظهر پا به پاشون ذوق کنم اونم برای یک کلمه : عید !
خیلی خستم .
برق را خاموش می کنم و به خودم می گم حالا دیگه بگیر بخواب !
ولی . . .
- اجازه ، چند روز تا آخر زندگی مونده ؟
- تا آخر زندگی؟!؟
می خوام لبخند بزنم ولی نمیشه . . .
می گم : نمی دونم ، شاید 1 ،شاید 10 ، شاید ... دست از سرم بردار !
می خواد باز هم سوال کنه که برق را روشن می کنم و به صفحه کتابم ذول می زنم .
دلم می خواد خوابم ببره . . . خیلی خستم . . .
بهار را دوست دارم ، ولی همین آرامش ظاهری را هم ازم می گیره
عید را دوست دارم ، ولی ازش بدم میاد
سال تحویل را دوست دارم ، ولی غصم می گیره
آدم ها را دوست دارم ، ولی عید دیدنی ، از تحملم خارج !
چه جوری میشه به خواب عیدانه فرو رفت؟ !؟ جوابش را فقط یک خرس می تونه بهم بگه ...! بین دوستام ؟ نه خرسی سراغ ندارم !
همه تو زندگیشون یک روز های عجیبی دارند. . .
روزهایی که فکر نمی کنیم هیچ وقت به ما برسند ولی یکهو وسط یکیشون از خواب می پریم ! چشمامون را بهم فشار می دیم تا "چی شد که این جوری شد " را یادمون بیاد...!
حالا من از خوابیدن می ترسم ...
یکی جلوی روزهای عجیب من را بگیره ... !
Sam
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |


شاید بشه یک کاری کرد . . .
هر چقدر کم . . . مهم اینه که یادمون نره . . . !