لباس ها را از روی میز بر می دارم ولی اونجا هم نیست ، چشمام را می بندم و گوش می دهم ، صداش از سمت کتابخانه میاد ، تا برسم قطع می شه ، شماره خودشه . . . می دونم که دوباره زنگ می زنه !
1و2و3و4و5و6
لرزش گوشیم را احساس می کنم ولی باز هم می شمارم
7و8و9
- سلام حالتون چطوره ؟
- سلام از ماست ، ممنون خوبم ، شما چطور ؟
یک لرزشی ته مایه صداش هست . . . شاید از اول بوده و من نشنیدم شاید هم صدای گوشی من خیلی بلنده . . .!
- من هنوز با آقای احسانی صحبت نکردم البته اگه می دونستم که امروز زنگ می زنید حتماً. . .
میپره وسط حرفم
- نه نه ، اصلاً برای اون موضوع تماس نگرفتم . می دونم که سرتون خیلی شلوغه
- . . .
- زنگ زدم که . . . اگه بشه . . . یعنی اگه وقتش را داشته باشید . . .
شالی را که تازه خریدم جلوی آینه امتحان می کنم
- یکجا همدیگر را ببینیم . . . یک موضوعی هست که . . .
پری می گفت بنفشش را بردار ولی من محو فیروزه ایش شدم
- ترجیح میدم حضوری بهتون بگم . . .
آره فیروزه ایش قشنگ تره
- الو . . .؟!؟
گوشی را تو دستم جابه جا می کنم
- بله ، دارم گوش میدم
- پس برای فردا
- نه ، متاسفانه نمی تونم آخه دارم می رم مسافرت
- مسافرت ؟!؟
صداش پر از تعجب
- جداً... ؟ اگه اینطوره پس . . خوش بگذره . . . بد موقع مزاحم شدم نه ؟
- نه خواهش می کنم .
- اشکالی نداره بپرسم ، کی بر می گردید ؟
مامان گفت کی ؟ . . . کی؟
- سه شنبه برمی گردیم
سه شنبه را تکرار می کنه
- خوب یعنی هفته دیگه . . . باشه . . . مسافرت خوبی داشته باشید ، این مدت هم خیلی خسته به نظر میومدید. . .
- . . .
" پس تا هفته بعد را " می گه و خداحافظی می کنه . دارم صدای گوشیم را کم می کنم که چند ضربه به در می خوره و مامان سرش را از لای در میاره تو
- مطمئٌنی که نمی خوای با ما بیای ؟ آخه
حرفش را قطع می کنم
- آره گلم ، تهران کلی کار دارم . . .
-تا مامانت اینها بیان که من از سوء تغذیه مردم !
از بالای کتابم نگاهش می کنم
- خودت خواستی بیای پیشم
ابروهاش را چین میندازه و می گه :
- چه پر رویی تو ! پاشو عوض این حرف ها یک چیزی درست کن بخوریم
- زنگ می زنم غذا بیارن ، خوبه ؟!؟
شانه هاش را میندازه بالا که یعنی آره . چرخ زنون می ره سمت میز
- اشکال نداره inbox را نگاه کنم ؟
با پوزخند می گم :
- نه ! ولی تو گوشی من از اون sms های بیخود تو پیدا نمیشه ها !
صدام را نازک میکنم
- " سلام عسلم " ، " خوبی مربای من " ، " کجایی توت فرنگیه قرمزم " !!!!
دمپایی را پرت می کنه طرفم و می گه :
- اگه بابت اون دفعه هنوز زنده ای برو خدا را شکر کن !! تا بعضی ها از کمبود محبت تلف شن !!!
می زنم زیره خنده و می رم دنبال غذا .
.
.
.
رو تراس نشستم و منتظرم غذا را بیارن که آروم میشینه کنارم و گوشیم را می گذاره جلوم . می گم :
- حوصلت را سربرد ، نه ؟
- نه ! اتفاقاٌ inboxe تو از مال من هم جالب تر بود !
چشمام را گشاد می کنم
- جداً ؟! چی ؟ بده خودم هم بخونم !
یک لبخند بدجنسانه می زنه و میگه :
- خودم برات می گم ! یک عالمه sms از یک گل پسری داری که هرچی مناسبت تو تقویم بوده بهت تبریک گفته ! واسه هرچی سرماخوردگی هم که گرفتی یا نگرفتی برات دلسوزی کرده ! تازه اینها همه یک طرف ، اون sms های" به در میگم ، اوهوی دیوار مگه کری ؟ " اش هم یک طرف !!!
سرم را بالا گرفتم تا باد را بین موهام احساس کنم
با صدای متعجب میگم :
- چه inboxe پیچیده ای بود و خودم خبر نداشتم !
ساکت شده ، نمی دونم چرا ؟
- این همون آقایی نیست که ...
- چرا ، خودشه
نمیگذارم حرفش را تموم کنه
- چرا خودت را می زنی به اون راه ؟!؟ هان ؟
به باد فکر میکنم. . .
- کدوم راه ؟
با صدای بلند میگه :
- همون راهی که انگار " هیچ چی " نیست !
. . . و به اینکه چه حس خوبی داره
- برای اینکه نیست
- واقعاً نیست ؟
چشمام را باز می کنم ، دست به کمر جلوم ایستاده ، آروم از کنارش رد می شم و می گم:
- می دونی ، چند وقت که دارم دنبال یک دلیل می گردم . . . که بهم بگه یک چیزی هست ، یک چیز حقیقی . . . همونی که . . .
صدای زنگ حرفم را قطع می کنه .
از پله ها می رم پایین و سعی می کنم موهام را از باد بگیرم رو آخرین پله روسریم را سر می کنم ، می دونم هنوز منتظره . . . بر می گردم و بلند می گم : بی خیال ! خوب ؟
و دعا می کنم که از خیالش دست برداره . . .
تو اتاقم سرک می کشه و می گه :
- نمی خوای سوغاتیت را بپوشی ببینم ؟ دارم می رم خونمون ها !
میاد تو و در را پشت سرش می بنده
آروم سرم را می چرخونم طرفش
- الان زیاد حوصله ندارم ، باشه بعد
همون موقع هم تو چشماش می خونم که تا بلوز را تنم نکنه دست بر نمی داره !
- پاشو خودت را لوس نکن ! " حوصله ندارم " !
آروم از جام بلند می شم
- پس روت را بکن سمت دیوار ! زود باش ، وگرنه لباس بی لباس !
زود می چرخه سمت دیوار و غرولند کنان می گه :
- کشتی من را ! بیا این هم دیوار
بلوزی راکه مامان برام آورده تنم می کنم . فیروزه ای . . . فیروزه ای با سوزن دوزی های نقره ای . . . شالم را از رو دراور بر می دارم و سرم می کنم ، تو آینه به خودم ذول زدم که میاد و کنارم می ایسته .
- چقدر بهت میاد ، چه با هم ست شدن . ببینمت .
روم را می کنم طرفش . نگاهش رو گردنم ثابت می مونه ، نا خود آگاه دستم را می گذارم روش ولی . . .
- این آویز چقدر قشنگه !
آروم رهاش می کنم
- خدایا . . . دنیات را فیروزه برداشته ! حالا از کجا گرفتیش؟
می چرخم سمت آینه
- خودم نگرفتم . . .
دستاش پشت گردنم حرکت می کنه ، بند های آویز رها می شه . . . می گیردش و رو گردنش امتحان می کنه . دوباره می پرسه :
- گفتی از کجا گرفتیش ؟
تو آینه می گم :
- یک هدیه است . . .
مکث می کنه ، حالا اون هم داره من را نگاه می کنه
- هدیه از کی ؟
از . . .
می چرخم تا از قاب آینه بیام بیرون ، منتظره . . .
- از . . .
که گوشیم زنگ می خوره
سر جام می مونم ولی می بینم که با نگاهش دنبال صدا می گرده
- چرا جواب نمی دی ؟
زیر لب می گم :
- چون جوابی ندارم که بدم . . .
رو کتابخونه پیداش می کنه ولی دیگه قطع شده . از تو آینه می بینم که شماره را نگاه می کنه . . .
مکث می کنه و آویز را از گردنش باز می کنه . . .
به مسیر آفتاب نگاه می کنم که داره از زیر ابر ها میاد بیرون وکف اتاق حرکت می کنه ،آروم از لباس فیروزه ایم میاد بالا . . .
گوشی را میگذاره رو دراور ، آویز را هم . . .
- داری می ری ؟
- آره
حالا دیگه آفتاب به گردنم رسیده . . .
زیر لب می گه :
- فیروزه ای . . . رنگ قشنگی برای یک دلیله . . .
نگاهم رو دری که بسته شده گیر می کنه .
گوشیم داره زنگ می خوره . . .
sam