تبليغاتX
جوکیان
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386
کلاس آناتومی و زیست شناسی همراه با نکته..!!
امروز به خاطر کاری مجبور شدم سری به یکی از مدارس پسرونه دبستانی بزنم..برام پیش اومدِ که بیرون باشم و همزمان یکی دوتا مدرسه تعطیل بشن و یک سری بچه لجام گسیخته با جیغ و داد و فریاد از مدرسه بزنن بیرون.و همش رو سروکله هم راه برن.این جور وقتها سعی میکنم تا اونجایی که میتونم ازشان فاصله بگیرم.به هر حال وقتی پام رو داخل حیاط مدرسه گذاشتم فکم افتاد.به همه چیز شبیه بودند غیر از آدمی زاد.به مستخدم مدرسه گفتم با آقای فلانی کار دارم.ایشون هم من تا دفتر همراهی کردند یعنی اسکورت کردند.خلاصه من وارد دفتر شدم و با آقای فلانی آشنا شدم ودر مورد کار صحبت کردیم.توی این یه ساعت هی لطفشون گلمبه میشد و حسن آقا رو صدا میزدند ، فرط و فرط لیوان من با چای پر می کردند.یه سه چهارتایی لیوان به سلامتی آقای فلانی و پابه پاشون سر کشیدم.خلاصه کارم تموم شد و خداحافظی کردم و اومدم بیرون.هرچی به در خروجی یا همون ورودی نزدیک میشدم احساس میکردم دارم همه چیز زرد میبینم.با یه برآورد به این نتیجه رسیدم که به خونه نمیرسم.پس اینجا باید یه کارایی میکردم.خواستم برگردم به ساختمون مدرسه و از دستشویی کادر استفاده کنم که یادم افتاد آقای فلانی و فلانی وفلانی هم اونجا هستند ، روبه رو نشستن و اونجا مدرسه پسرونست .بعد از من میخوان بپرسن چیزی جا گذاشتید منم باید سرخ بشم سفید بشم سرم بندازم پایین و بگم نه دنبال دستشویی میگردم.بعد آقای فلانی هم یه لبخند کم رنگ بزنه و حس برادرانش گل کنه و من راهنمایی کنه.حقیقت روم نشد و بیخیالش شدم.تو این فکرا دست و پا میزدم و سعی میکردم خودم مجاب کنم برای برگشتن که چشمم به گوشه حیاط افتاد ودیدم یه چندتایی در نیمه باز دارن چشمک میزنن .می خوان از من با آغوش گرم پذیرایی کنن.برای یه لحظه احساس کردم تو مسابقات دو شرکت کردم ، همه زوری که داشتم زدم و دویدم طرف دستشویی ها...شروع کردم در زدن و در و باز کردن.درباز کردن همانا و دیدن...عزیزی که شما باشی چشمت روز بد نبینه.هرچی ترکیب رنگی از قهوه ای و نارنجی و قرمز ممکن تو عالم باشه من دیدم.با انواع درجات .با چندتا لیوان رنگی افتاده تو کاسه توالت با چندتا لوبیا و چندتا گلمبه شناور تو آبی که از ته چاه توالت زده بود بیرون و پایین نرفته بود.
یکی هم سنگ تموم گذاشته بود و دکپاژ آموزش داده بود.تیکه تیکه دستشویی رو دور زده بود.من موندم طرف شلوارش کشیده پایین بعد یادش افتاده دنبال چیزی باید بگرده بعد پاشده یا همونطور نشسته دنبالش گشته همزمان هم خواسته تو وقت صرفه جویی کنه و کارشُ هم کرده.خلاصه تا دم در اومده بود .ردپاها رو میگم.
بسه دیگه حالم بهم خورد .بگذریم .البته میدونی منم اولش شروع کردم پای مامان باباش ُ وسط کشیدن بعد یادم افتاد اونجا دبستان و از یه بچه دبستانی نمیشه انتظار بیشتر از این داشت!بلاخره یه در باز پیدا کردیم که توشم تروتمیز بود.منم دوییم توش .قفلم نداشت.مجبور شدم آفتابه که اونجا بود بردارم و بذارمش پشت در..ولی همیشه برام سوال بود که چرا تو دستشویی ها با وجود اینکه چیزی به نام شلنگ هست آفتابه رو هم میذارن.که دیروز پی بردم.از اصل جریان دور نشم.منم داشتم یه اثری توی اون جای باستانی به جا میذاشتم که نگاهی هم به اطراف انداختم و .....
احساس کردم اوه ه ه....در یک کلاس تخصصی زیست شناسی شرکت کردم.باور کنید محیط انقدر واقعی بود که من جدا فکر کردم تو کلاس درسم و به اطرافم یه نگاهی انداختم تا مطمئن شم تنهام.نمی دونم برادرای من از کجا فهمیده بودندکه خواهرشون رشتش ریاضی بوده و زیست نداشته و تو دانشگاه هم بخاطر تداخل معارف و تنظیم این کلاسُ غیر حضوری برداشته و خلاصه از قافله علم و دانش تو این زمینه عقب ِکه خوشون دست بکار شدن و یه کلاس برام گذاشتن.
جاتون خالی خیلی کلاس شیرین و دلچسبی بود.و ذهنیت منُ درباره زیست عوض کرد.و فهمیدم که چه درس شیرینیه. اولین بار بود که زیست تو جونم حل شد.
به کمک اون نقاشی های پشت در فهمیدم که ما یعنی انسان چه موجود پیچیده ایه و چه چیزها که نداره.!!!تازشم اونجاها یی هم که اسمش نبر حالا همون جاهایی رو میگم که مهمترن ، پر کاربرد ترن ،آره اونجاها رو میگم ، اونا رو بزرگتر و پررنگتر نشون داده بودند تا آدم یادش بمونه.یه سری جمله هم بود که مربوط به خانواده ُ اینا میشد که دیگه وارد اونا نمیشم.!! آلان تقریبا من یه سری اطلاعات پایه ای در مورد بدن انسان دارم که اگر بخوایید حاضرم مجانی این کلاس رو همراه نکات کلیدیش با تضمین براتون بذارم.
........................................
نکت 1 : از برادرهای خوب و کوچیکم در مدرسه....تشکر میکنم.براشون آرزوی طی مدارج بالاتر علمی رو دارم.

نکت 2: کی میگه بچه ن نمی فهمن؟

نکت 3 : به کمک اون جمله ها من فهمیدم که آقای بهزادی معلم سال سوم ِ و ازدواج کرده و یه دختر به نام مهسا داره.حالا چطوریش بماند که چقدر فسفر سوزوندم ورمز گشایی کردم.

نکت 4 : داشتم به این فکر میکردم که من مدرسه ابتدایی رفتم و انقدر اطلاعاتم زیاد شد، اگر راهنمایی بود من آلان دکترا هم گرفته بودم، دبیرستان : آلان برات یه کلاس آناتومی می ذاشتم.دانشگاه هم که دیگه خودت تو جریان کلاسهای عملی که بروبچ میذارن هستی دیگه.!!

نکت 5 :حالا خداییش چندبار پشت در دستشویی مدرسه چیز میز نوشتی؟رو کن یه تبادل اطلاعات انجام بدیم.

نکت 6 : آخ میدونی یکی از راهای مبارزه با هوای نفس چیه؟ روزی هزاران هزار بار بشنوی " اخراجی ها با کیفیت خوب" بعد جلوی خودت بگیری و به خاطر مبارزه با قاچاق نگیریش.!!!!


mohi
+ نوشته شده در 19:2 توسط mohi & sam .
دوشنبه بیستم فروردین 1386
در باد . . .

      sam 

+ نوشته شده در 17:36 توسط mohi & sam .
سه شنبه هفتم فروردین 1386
خیال فیروزه ای

لباس ها را از روی میز بر می دارم ولی اونجا هم نیست ، چشمام را می بندم و گوش می دهم ، صداش از سمت کتابخانه میاد ، تا برسم قطع می شه ، شماره خودشه . . . می دونم که دوباره زنگ می زنه !

1و2و3و4و5و6

لرزش گوشیم را احساس می کنم ولی باز هم می شمارم

7و8و9

- سلام حالتون چطوره ؟

- سلام از ماست ، ممنون خوبم ، شما چطور ؟

یک لرزشی ته مایه صداش هست . . . شاید از اول بوده و من نشنیدم شاید هم صدای گوشی من خیلی بلنده . . .!

- من هنوز با آقای احسانی صحبت نکردم البته اگه می دونستم که امروز زنگ می زنید حتماً. . .

میپره وسط حرفم

- نه نه ، اصلاً برای اون موضوع تماس نگرفتم . می دونم که سرتون خیلی شلوغه

- . . .

- زنگ زدم که . . . اگه بشه . . . یعنی اگه وقتش را داشته باشید . . . 

شالی را که تازه خریدم جلوی آینه امتحان می کنم

- یکجا همدیگر را ببینیم . . . یک موضوعی هست که . . .

پری می گفت بنفشش را بردار ولی من محو فیروزه ایش شدم

- ترجیح میدم حضوری بهتون بگم . . .

آره فیروزه ایش قشنگ تره

- الو . . .؟!؟

گوشی را تو دستم جابه جا می کنم

- بله ، دارم گوش میدم

- پس برای فردا

- نه ، متاسفانه نمی تونم آخه دارم می رم مسافرت

- مسافرت ؟!؟

صداش پر از تعجب

- جداً... ؟ اگه اینطوره پس . . خوش بگذره . . . بد موقع مزاحم شدم نه ؟

- نه خواهش می کنم .

- اشکالی نداره بپرسم ، کی بر می گردید ؟

مامان گفت کی ؟ . . . کی؟

- سه شنبه برمی گردیم

سه شنبه را تکرار می کنه

- خوب یعنی هفته دیگه . . . باشه . . . مسافرت خوبی داشته باشید ، این مدت هم خیلی خسته به نظر میومدید. . .

- . . .

" پس تا هفته بعد را " می گه  و خداحافظی می کنه . دارم صدای گوشیم را کم می کنم که چند ضربه به در می خوره و مامان سرش را از لای در میاره تو

- مطمئٌنی که نمی خوای با ما بیای ؟ آخه

حرفش را قطع می کنم

- آره گلم ، تهران کلی کار دارم . . .

 

 

 

-تا مامانت اینها بیان که من از سوء تغذیه مردم !

از بالای کتابم نگاهش می کنم

- خودت خواستی بیای پیشم

ابروهاش را چین میندازه و می گه :

- چه پر رویی تو ! پاشو عوض این حرف ها یک چیزی درست کن بخوریم

- زنگ می زنم غذا بیارن ، خوبه ؟!؟

شانه هاش را میندازه بالا که یعنی آره . چرخ زنون می ره سمت میز

- اشکال نداره inbox را نگاه کنم ؟

با پوزخند می گم :

- نه ! ولی تو گوشی من از اون sms های بیخود تو پیدا نمیشه ها !

صدام را نازک میکنم

- " سلام عسلم " ، " خوبی مربای من " ، " کجایی توت فرنگیه قرمزم " !!!!

دمپایی را پرت می کنه طرفم و می گه :

- اگه بابت اون دفعه هنوز زنده ای برو خدا را شکر کن !! تا بعضی ها از کمبود محبت تلف شن !!!

می زنم زیره خنده و می رم دنبال غذا .

.

.

.

رو تراس نشستم و منتظرم غذا را بیارن که آروم میشینه کنارم و گوشیم را می گذاره جلوم . می گم :

- حوصلت را سربرد ، نه ؟

- نه ! اتفاقاٌ inboxe تو از مال من هم جالب تر بود !

چشمام را گشاد می کنم

- جداً ؟! چی ؟ بده خودم هم بخونم !

یک لبخند بدجنسانه می زنه و میگه :

- خودم برات می گم ! یک عالمه sms از یک گل پسری داری که هرچی مناسبت تو تقویم بوده بهت تبریک گفته ! واسه هرچی سرماخوردگی هم که گرفتی یا نگرفتی برات دلسوزی کرده ! تازه اینها همه یک طرف ، اون sms های" به در میگم ، اوهوی دیوار مگه کری ؟ " اش هم یک طرف !!!

سرم را بالا گرفتم تا باد را بین موهام احساس کنم

با صدای متعجب میگم :

- چه inboxe پیچیده ای بود و خودم خبر نداشتم !

ساکت شده ، نمی دونم چرا ؟

- این همون آقایی نیست که ...

- چرا ، خودشه

نمیگذارم حرفش را تموم کنه

- چرا خودت را می زنی به اون راه ؟!؟ هان ؟

    به باد فکر میکنم. . . 

- کدوم راه ؟

با صدای بلند میگه :

- همون راهی که انگار " هیچ چی " نیست !

   . . . و به اینکه چه حس خوبی داره

- برای اینکه نیست

- واقعاً نیست ؟

چشمام را باز می کنم ، دست به کمر جلوم ایستاده ، آروم از کنارش رد می شم و می گم:

- می دونی ، چند وقت که دارم دنبال یک دلیل می گردم . . . که بهم بگه یک چیزی هست ، یک چیز حقیقی . . . همونی که . . .

صدای زنگ حرفم را قطع می کنه .

از پله ها می رم پایین و سعی می کنم موهام را از باد بگیرم رو آخرین پله روسریم را سر می کنم ، می دونم هنوز منتظره . . . بر می گردم و بلند می گم : بی خیال ! خوب ؟

و دعا می کنم که از خیالش دست برداره . . .

 

 

 

تو اتاقم سرک می کشه و می گه :

- نمی خوای سوغاتیت را بپوشی ببینم ؟ دارم می رم خونمون ها !

میاد تو و در را پشت سرش می بنده

آروم سرم را می چرخونم طرفش

- الان زیاد حوصله ندارم ، باشه بعد

همون موقع هم تو چشماش می خونم که تا بلوز را تنم نکنه دست بر نمی داره !

- پاشو خودت را لوس نکن ! " حوصله ندارم " !

آروم از جام بلند می شم

- پس روت را بکن سمت دیوار ! زود باش ، وگرنه لباس بی لباس !

زود می چرخه سمت دیوار و غرولند کنان می گه :

- کشتی من را ! بیا این هم دیوار

بلوزی راکه مامان برام آورده تنم می کنم . فیروزه ای . . . فیروزه ای با سوزن دوزی های نقره ای . . . شالم را از رو  دراور  بر می دارم و سرم می کنم ، تو آینه به خودم ذول زدم که میاد و کنارم می ایسته .

- چقدر بهت میاد ، چه با هم ست شدن . ببینمت .

روم را می کنم طرفش . نگاهش رو گردنم ثابت می مونه ، نا خود آگاه دستم را می گذارم روش ولی . . .

- این آویز چقدر قشنگه !

آروم رهاش می کنم

- خدایا . . . دنیات را فیروزه برداشته ! حالا از کجا گرفتیش؟

می چرخم سمت آینه

- خودم نگرفتم . . .

دستاش پشت گردنم حرکت می کنه ، بند های آویز رها می شه . . . می گیردش و رو گردنش امتحان می کنه . دوباره می پرسه :

- گفتی از کجا گرفتیش ؟

تو آینه می گم :

- یک هدیه است . . .

مکث می کنه ، حالا اون هم داره من را نگاه می کنه

- هدیه از کی ؟

از . . .

می چرخم تا از قاب آینه بیام بیرون ، منتظره . . .

- از . . .

که گوشیم زنگ می خوره

سر جام می مونم ولی می بینم که با نگاهش دنبال صدا می گرده

- چرا جواب نمی دی ؟

زیر لب می گم :

- چون جوابی ندارم که بدم . . .

رو کتابخونه پیداش می کنه ولی دیگه قطع شده . از تو آینه می بینم که شماره را نگاه می کنه . . .

مکث می کنه و آویز را از گردنش باز می کنه . . .

به مسیر آفتاب نگاه می کنم که داره از زیر ابر ها میاد بیرون وکف اتاق حرکت می کنه ،آروم از لباس فیروزه ایم میاد بالا . . .

گوشی را میگذاره رو  دراور ، آویز را هم . . .

- داری می ری ؟

- آره

حالا دیگه آفتاب به گردنم رسیده . . .

زیر لب می گه :

- فیروزه ای . . . رنگ قشنگی برای یک دلیله . . .

نگاهم رو دری که بسته شده گیر می کنه .

گوشیم داره زنگ می خوره . . .

 

 

 sam

+ نوشته شده در 19:5 توسط mohi & sam .
Template by : A. Nasiri Shargh