تبليغاتX
جوکیان
جمعه بیست و دوم تیر 1386
برای خودم..خالی.
برات پیش اومده که بخوای یه کاری رو انجام بدی اما نتونی . بعد برات بشه یه آرزوی ، یه آرزوی دست نیافتنی یه عقده .یه عقده خیلی بزرگ..می دونی منم آلان احساس میکنم عقده ای شدم.
دلم می خواد فحش بدم اما نمی تونم ..شده یه عقده .اماخوب ... 
اون بیرون کافی برگردی به یکی یه چیز بگی ، همین !  تازه اونم نه فحش فقط یه چیزی بگی ،مردم که ماشاا.. باشه بر میگردن چند برابرش را تحویلت میدن و تمام خاندان نسبی و سببی با هفت پشت اون ورترت را از تو قبر میکشن بیرون از جلو چشمات میگذرونن !  نهایت لطفشونم این میشه که یه ذکر و خیری هم از خواهر مادرت بکنن .

پس لال مونی بگیرم و سرم مثل بچه آدم بندازم پایین و اگرم کسی برگشت یه دفعه چیزی بهم گفت به روم نیارم سنگین ترم.
تو خانه هم کافی به برادرم بگم دیوونه ، همین  ! آخ این من نبودم که گفتم  ، دیگه شروع میشه.مگه مامان بابا ول کن ماجرا میشن :   " ـ بچه تو به کی رفتی ؟مگه بچه این خونه نیستی ؟اینا رو از کجا یاد گرفتی؟100 بار گفتیم همدیگرو با القاب خوب صدا کنید .خراب بشه اون مدرسه و دانشگاهی که شماها رو اینطوری بار آوردن !! "    بعدم بابات یه نگاه عاقل اندر سفیه بهت میندازه در حالی که داره سر تکون میده و برمیگرده به مادرت میگه "تربیت نااهل چون گردوان بر گنبد است" .اینم از خونه.

یه مونده بود اینجا که دلم بهش خوش کرده بودم ،پیش خودم میگفتم اینجا میام مینویسم هرچی فحش محش و چیز میز میخوام بگم و نمی تونم میگم ، بعدم خودم را پیش " دوست جونی " مظلوم میکنم !! تا گیر نده بگه اینا چیه نوشتی و قضیه تموم میشه ،اما خوب اینجا هم مثل اینکه دچار مشکل شده.
حالا دیدی عقده ای شدم . خوب بعضی وقتها دلت انقدر پر میشه که فقط فحش دادن اونم از تهِ تهِ دلت یه کم خالیت میکنه . آلان چند شبی که کارم شده  قبل از خواب هر چی فحش محش بلدم و به هرکی که میخوام بدم را رو کاغذ مینویسم تا هم خالی شم هم فحشام یادم نره . اماخوب خالی نشدم .یه عالمه فحش مونده تو گلوم که میخوام چشمام را ببندم و داد بکشم و بگم.

اول میخوام از پدر ومادر خودم شروع کنم که نتونستن جلوی خودشون را بگیرن و نتیجش شده من! آخ لعنت به این هوای نفس که برای ارضا کردنش پای یکی دیگه را هم وسط کشیدین! بعد به برادرم که بعد از من به دنیا اومد . نمی دونم چرا ، اما همش احساس میکنم حق من را خورده و همه محبتها را به سمت خودش کشیده ! (البته نوش جونت و از همین جا می بوسمت) .بعد به اون دبیرستان لعنتیم که علاوه بر اینکه خیلی چیزا رو بهم داد خیلی چیز ها رو هم ازم گرفت.بعد به اون معلم معتاد المپیاد شیمی مون . . ! به همه اون دوست های عوضی که از ایران رفتن ! یه عالمه فحش با بدترین درجات به اون مرتیکه الدنگی که خالق کنکور بود و باعث شد بهترین سالهای زندگی ام تو هاله ای به نام کنکور محو بشه! به اون استاد نسناسی که فامیلیش عربی بود و برگه امتحانیم  را گم کرد و بعدش با پر رویی تمام من را با نه و نیم انداخت !! اما خوب بعد که من اعتراض دادم و گند کارش در اومد با ده و بیست وپنج پاسم کرد! ( امیدوارم سر بچه هات بیاد که رو اعصاب من رفتی ! فامیلیت را هم گفتم تا سوسک بشی !  او .. ! راستی استاد نمیدونم کسی تا به حال بهت گفته یا نه اما میدونی قهوه ای خیلی بهت میاد)    به اون دو نفری که سر پروژه ترم دوم من را پیچوندن(حقه کثیفی بهم زدین ،هنوز یادم نرقته.اون روز فقط به این فکر میکردم که یه جوری جرتون بدم اما ارزشش رو نداشتین ) .به اون یارو که باهاش دوماه قهرم (هی تو که دوماه باهات قهرم کاش اینجا رو میخوندی نمیدونم اون روز از زور عصبانیت چیا بهت گفتم آلان که فکر میکنم میبینم هر چی بهت گفتم حقت ! تازشم اگر این را بهت نگفتم آلان میگم : "حالم ازت بهم میخوره تو بی شعورترین آدمی هستی که تو عمرم دیدم لعنتی " ! دیدی بدون تو هم آب از آب تکون نخورد!! )به اون پسر پروی بی مسولیت که قرار بود برام یه کار انجام بده و جونم را بالا آورد تا انجام داد ! به اون آدم مزخرفی که از سادگی من سو استفاده کرد (تو هم خیلی آدم کثیفی هستی ،از اون آدمهای لجن مخفی ! ).به همه اون حرومزاده هایی که تو بیرون احساس میکنن باید نقش پتروس ایفا کنن!! و به کامپیوتر زبون نفهمم که قاطی کرده! به همه آدمهایی که من را مجبور کردن تا با تلفن صحبت کنم و حالا باید یه پنجاه تومنی بسلفم. یه عالمه فحش دیگه هم به اونایی که از قلم افتادن ، جمیعاً با هم !!! آخرش هم اندازه این دنیا و اون دنیا به خودم ! برای اینکه به این آدما اجازه دادم تا تو زندگیم اثر بذارن.

mohi

 

محی گفت فقط بخون ولی واقعا باهاش حال کردم   به خصوص با تیکه مربوط به خودم ! واسه همین هم بی اجازه اش ثبتش کردم !

سه تا هورا به افتخار محی عصبانیه عزیزم بابت این صداقت دوست داشتنیش .

+ نوشته شده در 21:4 توسط mohi & sam .
چهارشنبه بیستم تیر 1386
پیاده رو
از کنارت به راحتی عبور میکنم شاید چون همیشه هستی !

هرچند اگر هم نبودی بعد از مدتی مُردنت را هم فراموش میکردم و باز عبور..

...................

mohi


+ نوشته شده در 20:0 توسط mohi & sam .
دوشنبه یازدهم تیر 1386
پٍٍِک ، مکث ، په.ه.ه... !
 

میشه ببندیدش ؟!

چرخیدم سمت صدا .

بله ؟!

یک لحظه رو صورتم مکث کرد ، تو همون لحظه ای که من احساس کردم یکجا دیدمش ،اون وقت شمرده تکرار کرد :

- در را ... میشه ببندیدش ... لطفا ً !

پشت سرم باز گذاشته بودمش و اون نزدیک در بود ، دقیقا اولین میز .

فقط برگشتم و بستمش ، حتی عذرخواهی هم نکردم .

 نوک انگشتام یخ یخ بود. وقتی از کنارش رد شدم داشت سیگارش را روشن می کرد .

تا بالای کافه رفتم ولی فقط میز های 4 نفره و 6 نفره خالی بودن ... فقط میزهای بزرگ ...

دلم نمی خواست به این زودی برگردم تو سرما ،  ولی چاره ای نبود .

یک آدم پشت یک میز کوچیک کمتر احساس تنهایی می کنه تا پشت یک میز بزرگ ... و من آدم میزهای کوچیکم ...

زیپ کاپشنم را دوباره دادم بالا، تو آینه جلوی در موها ی خیسم ُ از تو صورتم کنار زدم .  مقنعه ام خیس بود  . دونه های برف اون بیرون شده بود شبنم این تو.  داشتم شالم را می پیچیدم که رد شدن 2 تا کلاه را دیدم . یک میز خالی شده بود ، یک میز کوچیک ...

1 دقیقه بی حرکت موندم  ... لذت لم دادن تو گرمای اونجا  داشت از پاهام بالا می آمد ...  گاهی  ، بهشت می تونه به اندازه یک جای نشستن باشه ...

کوله و کاپشن و شالم را چیدم رو اون یکی صندلی . تو تکیه دادن دیدمش  ، حالا دیگه روبروم بود. نگاهش را از من گرفت و داد به دودهای سیگارش ، منم چشمام را به بستن دادم و سرم به پشتی صندلی . و تو این فاصله به این که "چندان هم مهم نیست کجا دیدمش "  فکر کردم ! 

- چی میل دارین ؟

حس جمع و جور کردن خودم را نداشتم . گذاشتم مِنو تو دستش بمونه .

- کاپوچینو

- و ؟

- و ...

 کیک  ... شکلاتی باشه

پیش خدمت رفت  ولی قبلش منو را گذاشت رو میز . تو تمام این مدت رو به من گرفته بودش !

تو صاف نشستن یک نگاه به میزش انداختم ، تو هاله ای از دود پس و پیش می شد . پک می زد ، عمیق ، بعد واسه یک لحظه تو دهنش نگه می داشت و ... په.ه.ه.ه.ه.ه.ه...

دلم خواست . نمی کشیدم . نه اینکه  اصلا ً،  یکی دو بار،  اونم چون خیلی دلم خواسته بود ،  مثل حالا !

با اینکه نگاهم ُ غافلگیر کرد ولی به روم نیاوردم ! 

الکی کوله پشتیم را برداشتم  تا شاید یک جوری حواس خودمُ پرت کنم  ولی نمی شد ! آخه  تا یکی خودش نخواد که نمیشه خرش کرد ... حتی اگه اون" یکی " ، خود آدم باشه !

 کاش زودتر کاپوچینو برسه !

هاله سفید پاورچین پاورچین  تو هوای میز منم اومده بود.  ولی اون حق نداشت  .آخه  هوای من بود !

اه ... !

- بفرمایید !

من را که داشتم هنوز وسایل تو کیفم را  هم می زدم ، میخ کرد!

با لبخند گفت :

عذر میخوام ولی فکر نمی کنم همراتون باشه ، البته اگه اشتباه نکنم !

از پشت صندلیش خم شده بود و بسته سیگارش را گرفته بود جلوم  !

 دست پاچه گفتم :

- نه ...

بعد با یک لبخند درستش کردم  :

- یعنی نیست  !

با خوشحالی یک دونه برداشتم . تو مرسی اول بودم که فندکش را هم دراز کرد . با مرسی دوم قضیه حل شده بود !

حالا هر دومون پک می زدیم ... عمیق ...  بعدشم ، په.ه.ه.ه.ه.ه.ه... !

ولی هرکس تو هوای میز کوچیک خودش . و من تازه به این فکرکردم که شاید بد نباشه به خاطر بیارم کجا دیدمش !!

 

 

                                                                                                          

                                                                                                        sam

 

 

+ نوشته شده در 21:11 توسط mohi & sam .
دوشنبه چهارم تیر 1386
مرد عمل !!!!
اینکه فک و فامیل هر چند وقت یه بار باید دور هم جمع بشن تا نسبت خونی فراموش نشه و از حال هم دیگه با

خبر شن مزخرفترین دلیل برای جمع کردن یه سری آدم ....مخصوصا اگر اون یسری آدم از اینا یی باشن که بعد از

خوردن ناهار و چای پشت بندش و باز کردن بساط ورق و تخته تازه یادشون بیفته که اِ.. دختر پسر دایی حسین

هنوز مجرد و پسر عمه زن نگرفته و فلانی چرا بچه دار نمیشه ! اون یکی خجالت نمیکشه مگه جوجه کشی راه

انداخته و چرا جمعش نمیکنه و.....خلاصه نقل مجلس بشه زیرآب زنی و تصمیم گیری برای این و اون.

بچه کوچیکه بودن فامیل هر بدی داشته باشی یه خوبی داره اونم اینکه همه هنوز تو رو همون محی دماغو مو

فرفری میدونن و زیاد تو خطت نمی رن.اما خوب بلاخره این شتر در خونه همه می خوابه و قرعه این سری افتاد

به نام خواهر و شوهرخواهر گراممون و شدن سوژه یه مدت فامیل که چی ؟ چرا اینا بعد از8 سال بچه دار

نمیشن!!!یواش یواش بحث مجلس شد فواید پنهان در بچه دار شدن ، اینکه بچه شیرینی زندگی و شما جوونها

چرا به فکر آینده نیستید ، به اون حیووونی بچه فکر کنید و تفاوت سنیش با خودتون و...خلاصه هر سری هم این

شوهر خواهر و خواهر ما با یه لبخند میگفتن : "که نه بابا گذشت اون زمان و آلان دیگه فقط رفتن زیر پتو نیست و

به بعدش هم باید فکرکرد.زندگی سخت شده . بچه امکانات می خواد ... "

خلاصه با این جور چیزا سر و ته قضیه رو به هم میاوردن. اما انگار داری تو گوش خر یاسین می خونی ،

هم و غم فامیل شد این دوتا جوون .همه دعاشون این شد که اینا به مراد دلشون برسن و...!!

می دونی که اینجور وقتها قضیه داره از یه جایی آب میخوره و یکی این وسط مشکل داره ، خاندان هم آماده به

خدمت شروع کردن به نشونی دادن این دکتر و اون دکتر.از اونجایی هم که عِرق خونی و فامیلی نمی ذاشت تا

این انگ بچسبونن به دختر خودشون این شد که همه تیرها به یه سمت نشونه رفت . پسر مردم (شوهر خواهر

گرام) .گیر سه پیچ دادن به این بدبخت .انقدر که من هر سری میگفتم آلان که شاکی بشه بره وسط مجلس

کمربندش رو باز کنه که نتیجش بشه نشون دادن یه سری چیزا با تمام تعلقاتش تا مشت محکی بشه بر دهان

کسایی که اون فاقد مردونگی و چیز میز.... میدونستن.اما خوب متاسفانه عرضه این کار ها رو نداره و تصمیم

گرفت سکوت کنه و در عمل نشون بده که چه کارست.و این شد که حدود دو سال پیش یه کوچولو به خاندان

خودشون و ما اضافه کرد.. ولی خداییش از وقتی که این بچه اومده برق چشای بابامون عوض شده.اصلا یه جور

دیگه به شوهر خواهرمون نگاه میکنه .یه جور غرور.یه جور افتخار به اینکه دامادش مرد عمل نه حرف!!!

بگذریم

آخ کوچولو که چه عرض کنم.هرچی از جفتک انداختنهای این بچه بگم کم گفتم.برزخ این دنیام شده جمعه ها که

اینا میان خونه رو سرمون خراب میشن !!!اصلا من 5 شنبه ببینی سالم .سر و صورت صاف اما شنبه دیگه من

نمیبینی یه تابلو اثر پیکاسو میبینی که رو صورتم حکاکی شده.خواهرمون هم آخرش .میگه بچه م محبتش رو

اینطوری نشون میده.!!! بابا محبت بخوره تو اون فرق سرش. می خوام چی کار ؟ من واسه خالم چه پخی شدم

که این بشه ؟ صداش میکنی میگی بچه نکن ، دست نزن ،هیچ به اونجاشم حساب نمیاره حالا چی میشه که

یه دفعه آقا محبت کردنشون گل میکنه.!!

خلاصه خواهرمه اما اصلا بچش خوب تربیت نکرده.بابا هرچی میگم میگه بچست نمی فهمه.بابا یه جذبه ای

یه دعوایی .! نشون دادن محبت اونم با چنگ و گاز؟؟اصلا میدونی جدا این نسل با ماها خیلی فرق میکنن.

حالا خواهر من میگن بچه رو قبل از تولدش باید تربیت کرد .بچه تو دوسالش .تو هنوز شروع نکردی !!!

متاسفم ، واقعا متاسفم.

خلاصه سرت درد نیارم یه نادون یه سنگ میندازه تو چاه کلی دانا نمیتونن درش بیارن شده حکایت ما .اینا

داشتن زندگی شون رو میکردن ، خدا پدر و مادر اونیکه جوون های مردم هوایی میکنه نیامرزه. حالا گیر دادن

میگن یه بچه خل میشه یا دیوونه .بچه هم بازی میخواد .تو فکر یکی دیگه هم باشید!!!!

......................

mohi

+ نوشته شده در 1:31 توسط mohi & sam .
Template by : A. Nasiri Shargh