Three :
می خوام برم بیرون . تمام زورم را به کار بستم تا شاید این چتری های لعنتی را یک جوری از سیخ سیخی بودن درشون بیارم . رد شدن ِ بابا را از توی آینه می بینم که یکهو می پرسه :
- تو چرا کفش نمی پوشی ؟
تو دلم می گم : بسم الله رحمن الرحیم ! باز چی شده ؟!
- یادم نمیاد پا برهنه بیرون رفته باشم !
سعیم را می کنم عادی باشم تا جو تبادل نظر و قانع کنون پیش نیاد !
ولی بابام کلی راسخ ِ !
- نه ! منظورم این که چرا کفش های خانومانه پات نمی کنی ؟ این کفش های یوقور چیه ؟
دستم تو موهام موند !
به هوای ژل زدن سرم را انداختم پایین و گفتم : چرا پام نمی کنم ؟! پس ... اون تق تقیای که 6 سالم بود و برام خریدید ، چی بودن ؟!!
- ... !
Four :
- باز با شیشه خوردی !
متوجه اومدن مامان نشده بودم . ا
- آخ ! یادم رفت ! این را بذارید ، خودم همش رو می خورم !
- حتما امشب می خوای بیدار بشینی ؟
در یخچال را می بندم و می گم : هر هفته که من می خوام یک برنامه " نود " ببینم ، شما همین را می پرسی ! اصلا ُ چرا این را به محمد نمی گید ؟!
- خوب ببین ! ولی بی سر و صدا ! دوتایی می شینید پاش و شروع می کنید کل کل کردن که چی ؟ !
خیلی جدی می گم : باشه ولی به یک شرط ! ... اونم اینکه محمد دست از این استقلال زپرتی برداره !
مامان با عصبانیت می گه : آب ببردشون ! گفته باشم ، بی سر و صدا !
One :
امروز تلویزیون داشت درباره هویت جنسی صحبت می کرد . درباره مردهای زن نما و زن های مرد نما ! می گفت واسه همینه که آدم های تنهایی شدیم . میایم ازدواج کنیم تا شاید فرجی حاصل شه ! ولی زهی خیال باطل ، که طرف می شه یک قوز اشانطیون رو زندگیه قوزیه خودمون ! مثلا خانومه که قرار بوده نقش کپسول اکسیژن را بازی کنه و به زندگی روح بدمه ! رستمی از آب در میاد که بیا و سیاحت کن ! مرد جیک بزنه حسابش با کرام الکاتبینه ! یا اون آقاهه ؛ که قرار بوده به عنوان یک کلاه آفتابگیر یا دیوار حمال وظیفه سایه سر بودن و تکیه گاهی خودش را انجام بده ! به طرز نا امید کننده ای یک ساقه قلمه زده زپرتی از آب در میاد که خیلی هنر کنه بفهمه که دیگه وقتشه مشغول فوتوسنتز بشه !
…. ! :
آخ که داره جونم بالا میاد ! این از اون چیزهایی که تعریف کردنش حال می ده ، منم که آخر body language ! دارم میمیرم که بهتون نشون بدم چه اتفاقی افتاده ! بیخیال ؛ آخرش اینکه یک کفش مشکیه پاپیون دار خریدم ! !
sam
پرنده ها آن بیرون می خوانند
و من دلم هوای گنجشک بودن دارد
هوای لمس تک تک شاخه ها
هوای جیک جیک زدن های بی وقفه
و آن لذت سرودهای دسته جمعی سپیده دم
و سرخوشی دیوانه وار به نوک داشتن تکه ای نان خشک
پرنده ها آن بیرون می خوانند
هنوز دلم هوای گنجشک بودن دارد ...
sam
mohi
محی گفت چیز زیادی نمی خواد بنویسی . همین که سه خط بنویسی که : تو هیچ کاری نکردی و من همش انجام دادم و همه بدبختیاش مال من بود ، بسه ! ما هم گفتیم ای به روی چشم ! البته نه اینکه همون دم ها... نه ! آخه قبلش فکر می کردم باید یک چیز especially همچین درست و درمون بنویسم . جوونیه دیگه ! آدم یکهو مخش عیب می کنه ! که خوب ، قدرت خدا تکلیف ما هم مشخص شد ! از قدیم هم گفتن : حرف حساب ... چی ؟ ... جواب تو کارش نیست ! این که پست ما هم شد این : ( فقط قبلش تقدیمی ها را بگم ! (
تقدیم به :
1 - آقا قالبیه که ما هرچی تلنبه زدیم فکرش بالا نیومد !
2 - آقا مجله ایه که پسر عمو به ما معرفی کرد ها ! برنامه ای نوشت رو دست بردنی !
3 - آقا انجمنی ایه ( پر رویی بود واسه خودش !) که بعید می دونم تو زاینده رود غرق نشده باشه ، اونم بعد اون همه دعایی که من کردم !
4 - آقا یک پوریاه ِِ . یعنی هنوز تو کف busy بودنشم !
به نام خدا
مصائب قالب نو یا عواقب داشتن دوستی مثل من
1 – تو* هیچ کاری نکردی
2 – من** همش انجام دادم
3 – همه بدبختیاش مال من** بود
......................................................................................................
پاورقی ! * : تو یعنی من ** : من یعنی محی
در پایان Especial thanks از :
- هانیه عزیز . از اون دخترهای گل روزگار که از هر انگشتش 7 تا که سهل 70 تا هنر می ریزه . فقط حیف که داداش ِ مناسب تو بساطمون نیست !
- آیدین گل . یعنی گل اساسی ها ! وقتی ملت همه جور در حال پیچوندن ما بودن ، ظرف 36 ساعتی که تا آخر هفته طول کشید تو 2 ساعت برنامه نویسی این کاررا انجام داد ! دستش درد نکنه ! حالا بی شوخی ، واسه اینکه این لطفش جبران شه قراره قالبش بده ما براش برنامه نویسی کنیم !
- و محی عزیز که بالاخره فهمید من اصولا فواید زیادی ندارم !
sam

با استناد به آگهی تبلیغاتیه بالا که این جانب در یک معبر عمومی ( حداقل دیویس ، سیصد نفر دیگه هم عینش دارن ) دریافت نموده ام و در کف مانده گی از بابت این همه خدمات ارائه شده و از آنجایی که وزیر محترم کار طی یک خواب نمایی بی سابقه گفتند که( در وکرده که !) : بیش از %۵۰ بیکاران فاقد حتی یک بند انگشت مهارت می باشند ! در جهت حال دادن به این بابا ، زدیم تو کار رو کردن مهارت های پنهان شده تو مون ! که به منظور پرهیز از هر گونه ریا بعضیاش که توش Ende شیم آوردیم :
- حفظ شعر های حفظی بچه هاتون وجواب دادن آنها سر کلاس !
- مسواک زدن و دستشویی رفتن به جای شما . ( در صورت نیاز پیدا کردن در دراز مدت ، معرفی به دندان پزشک و یا اورولوژیست متخصص ! )
- ارائه دماغ و یا گوش ، جهت انگشت کردن توش . ( بدون به کار بردن کلید و منطبق با سایز انگشت شما !)
- چونه زدن با افسر راهنمایی و رانندگی و در صورت نیاز دست انداختن گردنش و همشهری از کار در اومدن ( با تعداد لحجه محدود) به هنگام جریمه کردن شما .
- انجام امور صفوفیه شما . از قبیل ایستادن تو صف عابر بانک ، ایستادن تو صف شیر ، ایستادن تو صف نون و غیره . ( برای صف های درازتر از 3 متر، به ازای هر 1 متر اضافه بها تعلق می گیرد )
- مشاوره در زمینه انتخاب میوه در میادین تره بار
- گرفتن جا( صندلی خالی ) به صورت تضمینی در مترو
- آموزش کلیه ستوت ، از قبیل : 1 انگشتی ، 2 انگشتی ، 3 انگشتی ، 4 انگشتی ، 5 انگشتی و بلبلی . قابل استفاده در کلیه استادیوم ها
- آموزش کلیه اصطلاحات از قبیل : " جووون ، من فدات ، هیکل قربون و ... " و سایر اصطلاحات New به کلیه اراذل محترم در راستای سادیسم نسوان آزاری .
- اجرای بهترین نوع زیگیل بودن و یا سیریش بودن ( به انتخاب شما ) در دانشگاه به منظور اخذ نمره پایان ترم . همراه با : پیش روانشناسی استاد مربوطه و به صورت صد درصد 12 به بالا .
- راستی ! کلیه بر و بچ full of مهارت ، که تمایل دارن از بی کار بودن به با کار شدن برسند می تونند کلیه مهارت هایی را که از بس توشون مونده داره کپک می زنه را رو کنند !! شاید ما هم یک تکونی به خودمون دادیم و رفتیم تو کارهای خدمات رفاهی !!!!
مدت هاست که یک غروب درست و حسابی ندیدم .
شعاع های نوری که با آخرین رمق از لای ابر ها قد می کشن ، سرخی دلفریبی که آسمون را طی می کنه .. مثل قطره آب انار روی ساتن آبی ... اولش مثل خون می مونه قرمز قرمز و مجذوب کننده ... ولی کم کم رنگ می بازه ، بی حس و حال می شه و ... و ...
- " دستمال را دوباره باز میکنه و لکه روش را نگاه می کنه ... از اون قرمزی قبلش خبری نیست حالا کدر و قهوه ای شده ... می خواد عق بزنه و همه را بالا بیاره ... اقدس گفته بود دفعه اول خیلی سخته ولی ... "
نور لامپ چشمم را می زنه .
- چرا برق را روشن نمی کنی ؟
صدای ِ مامان ِ .
آروم پلک می زنم .
- برق ؟
- پاشو پرده را بکش .
باز هم تکرار می کنم : پرده ... ؟!
اون بیرون هوا دیگه تاریک شده . و غروب ... باز هم نتونستم ببینمش . پرده را می کشم و بر می گردم سراغ برگه های روی میزم . کجا بودم ؟ باید یک دور پاراگراف را از اول بخونم .
- "دستمال را دوباره باز ... "
دنبال چی اومده نمی دونم . فقط صداش را می شنوم . و مدام دستم را تکون می دم که یعنی : ساکت ... ساکت ... ساکت ...!
کلمه دوم به کلمه سوم نکشیده در را محکم می بنده و می ره . با صداش از جا می پرم ! پشیمون شدم ، سعی می کنم یادم بیاد که چی می خواسته ولی ... به جای اون به حرفهای مهری گوش می دم !
سعی می کنم هلش بدم ته ذهنم ولی نمی شه . تنها راه ساکت کردنشون اینکه روی کاغذ بیان ، نوشته بشن ... و من... دلم می خواد هر جور شده ساکتشون کنم ...
- " می بینم وقت خوبی که اوضاع را یک کم راست و ریس کنم ! آروم می رم جلو و رو به زینت خانوم می گم : سلام ببخ... ! خ ببخشید هنوز تو دهنم نچرخیده که یک گوشه چشمی برام میاد و میگه علیک ! بدجوری خیط شدم ! اونم جلوی ... "
دست می کنم تا از توی کشو کاغذ بردارم که ... ,وایییی ... CD ... ! اومده بود دنبال این ...!
- چرا پست جدید نمیذاری ؟
مدت هاست که منتظر داستانم تموم شه ! بهش می گم که دارم روی یک دونه دیگه کار می کنم !
- اشکال تو اینکه می خوای همه را با هم انجام بدی !
- نه فقط ...
مکث می کنم . می خوام بگم تنها راه ساکت کردن همینه ... ولی جاش می گم :
- خوب نوشته های من طولانیه ، کسی هم حوصله اش نمیاد اونا را بخونه !
دعوام می کنه که چرا این جوری فکر میکنم بعدش هم یک عالمه حرفهای روحیه بخش می زنه . آخ محی گل عزیزم !
آخرش هم میگه منتظر پست !
منم این را براش نوشتم ! بالاخره تمومشون می کنم ... ولی باور کن دست من نیست !
SAM