تبليغاتX
جوکیان
سه شنبه سی ام مرداد 1386
تا به تا !

Three :


می خوام برم بیرون . تمام زورم را به کار بستم تا شاید این چتری های لعنتی را یک جوری از سیخ سیخی بودن درشون بیارم . رد شدن ِ بابا را از توی آینه می بینم که یکهو می پرسه :


- تو چرا کفش نمی پوشی ؟

تو دلم می گم : بسم الله رحمن الرحیم ! باز چی شده ؟!

- یادم نمیاد پا برهنه بیرون رفته باشم !

سعیم را می کنم عادی باشم تا جو تبادل نظر و قانع کنون پیش نیاد !

ولی بابام کلی راسخ ِ !

- نه ! منظورم این که چرا کفش های خانومانه پات نمی کنی ؟ این کفش های یوقور چیه ؟

دستم تو موهام موند !

به هوای ژل زدن سرم را انداختم پایین و گفتم : چرا پام نمی کنم ؟! پس ... اون تق تقیای که 6 سالم بود و برام خریدید ، چی بودن ؟!!


- ... !




Four :


- باز با شیشه خوردی !

متوجه اومدن مامان نشده بودم . ا

- آخ ! یادم رفت ! این را بذارید ، خودم همش رو می خورم !

- حتما امشب می خوای بیدار بشینی ؟

در یخچال را می بندم و می گم : هر هفته که من می خوام یک برنامه " نود " ببینم ، شما همین را می پرسی ! اصلا ُ چرا این را به محمد نمی گید ؟!

- خوب ببین ! ولی بی سر و صدا ! دوتایی می شینید پاش و شروع می کنید کل کل کردن که چی ؟ !

خیلی جدی می گم : باشه ولی به یک شرط ! ... اونم اینکه محمد دست از این استقلال زپرتی برداره !

مامان با عصبانیت می گه : آب ببردشون ! گفته باشم ، بی سر و صدا !



 

One :


امروز تلویزیون داشت درباره هویت جنسی صحبت می کرد . درباره مردهای زن نما و زن های مرد نما ! می گفت واسه همینه که آدم های تنهایی شدیم . میایم ازدواج کنیم تا شاید فرجی حاصل شه ! ولی زهی خیال باطل ، که طرف می شه یک قوز اشانطیون رو زندگیه قوزیه خودمون ! مثلا خانومه که قرار بوده نقش کپسول اکسیژن را بازی کنه و به زندگی روح بدمه ! رستمی از آب در میاد که بیا و سیاحت کن ! مرد جیک بزنه حسابش با کرام الکاتبینه ! یا اون آقاهه ؛ که قرار بوده به عنوان یک کلاه آفتابگیر یا دیوار حمال وظیفه سایه سر بودن و تکیه گاهی خودش را انجام بده ! به طرز نا امید کننده ای یک ساقه قلمه زده زپرتی از آب در میاد که خیلی هنر کنه بفهمه که دیگه وقتشه مشغول فوتوسنتز بشه !



…. ! :


آخ که داره جونم بالا میاد ! این از اون چیزهایی که تعریف کردنش حال می ده ، منم که آخر body language ! دارم میمیرم که بهتون نشون بدم چه اتفاقی افتاده ! بیخیال ؛ آخرش اینکه یک کفش مشکیه پاپیون دار خریدم ! !





sam





+ نوشته شده در 23:16 توسط mohi & sam .
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386
پس خودت چي ؟
چند روز پيش توي يه جمع زنونه بودم . تو جمع هاي زنونه از همه چيز صحبت ميشه . فرقي نميكنه اون جمع چند سالشون ، چه تيپي هستن ،از چه قشري ، با سوادن يا بي سواد ، دكترن يا مهندس يا خانه دار ، پاي هر چيزي كه بشه دربارش صحبت كرد و وسط مي كشن . از سياست گرفته تا اقتصاد و قيمت سكه و وضع كشور و تورم و فرهنگ و...خلاصه همه چيز .
اما دوتا موضوع پاي ثابت اين بحث هاست . زيبايي و لاغري .
توي اون جمع هم نميدونم از كجا شروع شد اما رسيد به اينكه به نظر هر كس آدم كجاي صورت و اندامش رو تغيير بده زيباتر ميشه .تو جمع ما يه دختر 16 ساله هم بود ، گلي برگشت گفت : " من عاشق خال كوبي روي كمر هستم . دارم مامان م رو راضي ميكنم كه پول بهم بده تا منم كمرم رو خال كوبي كنم."
من هم كه مثلا سانفرانسيسكو نديده ، برگشتم گفتم :دختر اين همه پول ميخواي واسه كمرت بدي؟ مخت ُمگه خر گزيده ؟ كمرت كه نمي توني ببيني حداقل يه جات رو خال كوبي كن كه خودت هم بتوني ببيني و لذتش ببري. حقيقت انتظار هر چيزي داشتم اينكه مثلا بگه نه شيك يا باكلاس يا ....از اين جور چيزها ديگه . اما خب گلي نه گذاشت نه برداشت برگشت گفت : "خودم مي خوام چي كار ؟ اوني كه مي بينه حالش مي بره "
خب همين يه جمله كافي بود تا آدم بفهمه انگيزه يه دختر 16 ساله از خال كوبي كمرش چي مي تونه باشه .
مي بيني ترو خدا بچه مچه چه زود دارن پله هاي ترقي طي ميكنن !!
آي خاك تو سر بي عرضت كنن محي ، ببين دم دست خاك نيست ؟ من دو دستي بريزم تو سرم .والا من كه همسن گلي بودم تخم اين جور برنامه ها رو نداشتم .به همه چيز فكر ميكرديم غير ازاينكه واسه يكي يه كاري كنيم كه طرف حالش ببره .

بعد به دليلي كه گلي آورد فكر كردم .تاسف خوردم براي خودم جامعه ام و براي همه گلي ها . (تريپ شعاري رو حال كردي .ولي نه جدي باعث تاسف .)

اگر بخواي هم دنيات رو داشته باشي هم آخرتت رو بايد خودت خوب بپوشوني .خوب خوب . واسه چي ؟ واسه اينكه كسي نبينتت . تا به واسطش دست و دلش نلرزه .تا اون دنيا يقت رو نگيرن و سين جينت نكنن و بخاطرلرزش بعضي از اندامهاي اون آدم بي جنبه سر تهت نكنن !!
اگر هم خودت رو باز ميكني اونم واسه اينكه يكي ديگه ببينتت و خوشش بياد و حالش ببره .
بابا پس خود آدم چي ؟
.......................
mohi
+ نوشته شده در 23:0 توسط mohi & sam .
چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386
شاخه ها
 

پرنده ها آن بیرون می خوانند

و من دلم هوای گنجشک بودن دارد

 

هوای لمس تک تک شاخه ها

هوای جیک جیک زدن های بی وقفه

 

و آن لذت سرودهای دسته جمعی سپیده دم

و سرخوشی  دیوانه وار به نوک داشتن تکه ای نان خشک

 

پرنده ها آن بیرون می خوانند

هنوز دلم هوای گنجشک بودن دارد ...

 

sam

+ نوشته شده در 22:12 توسط mohi & sam .
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386
نمردیم ُ دیدیم !!
نمردم و صفحه جديد را ديدم !

تو كف قالبي ؟ آره خداييش خيلي قشنگ.!!
اَه بابا چقدر سرصدا ميكني ، يه قالب قشنگ كه انقدر جيغ جيغ نداره !داري حواسم پرت مي كني ، دستم خط مي افته !! آخه مثل اينكه قراره به واسطه تعويض قالب يه سري آدم حسابي بغير از خودم و خودت بيان و جوكيان ببينن.
دارم نهايت سعي و تلاشم رو ميكنم تا به نظر يه خانم جنتلمن و مودب و با كلاس بيام .حقيقت يه كتاب فارسي هم جلوم بازه تا يه سري كلمات پدرمادر دار پيدا كنم ، از اونا كه نشان دهنده تربيت خانوادگي آدم ِ.كه يه دفعه گاف ندم.
شاتل هوا نكرديم ! اما اگر بدوني به واسطه همين تعويض به ظاهر ساده قالب ما چه ها كه نكشيديم ديگه به چشم يه تعويض ساده قالب بهش نگاه نمي كني .
والا اگر بخوام از مشكلات و اعصاب خوردي هاش و رفتارهاي اين جماعت از خدابي خبر با خودم بگم خودش ميشه مثنوي .
چند نفري بودند كه خواستن بهمون كمك كنن ( آره ، ارواح شكم هاشون ) اما وقتي فهميدن كه با يه كار سخته
گرافيكي سرو كار دارن يه شب مجبور شدن ازدواج كنن و زنشون زايمان كنه و كل خاندانش رو از زير آوار تو زلزله بكشن بيرون و...... خلاصه صدتا بدبختي و گرفتاري ديگه كه با وجود اينكه خيلي دوست داشتن كمك كنن اما خب ، زندگي و گرفتاري بهشون مجال نداد. خيلي دوست دارم اسم هاشون رو بگم تا پرده از اسرارالهي برداشته بشه و سوسك بشن اما خب بخشش از بزرگان .
سر گاو گير کرده بود تو خمره ، كه گفتيم آخرين تيرمون رو هم شليك كنيم اين شد كه من رفتم تو خط سيريش شدن هرم عزيز . و ايشون هم با كمال صبوري اين لطف به من و دوست جوني كرد و بهتراز هر كس ديگه اي كه مي تونست اين كار انجام بده انجام داد.
اين وسط ها ما با لوتوس عزيز هم آشنا شديم .ايشون هم لطف كرد و يه طرح قشنگ برامون زدكه براش يه برنامه هايي داريم . فقط علاوه بر زحمتي كه كشيد ،يه لطف ديگه هم به من كرد ،به واسطه حرس دادن هاي ايشون من اون چند كيلو اضافه وزني كه داشتم و بخاطرش n ماه پيش از دكتر كرماني وقت گرفته بودم آب كردم و دكتر هم ماليد .كه خب اين لطف از اون لطفهايي نيست كه هر كسي از پسش بر بياد .(مي دوني كه بچه زدن نداره!)
فقط خواهشا كسي بي جنبه بازي در نياره اسم دوستام رو گفتم مزاحمشون بشه ، هر كي كار ماري داشت به خودم ميگه من باهاشون در ميون مي ذارم ، هرچندبعد از چسب شدن هاي من ديگه آلان اونا شدن جن و من بسم ا...



mohi




محی گفت چیز زیادی نمی خواد بنویسی . همین که سه خط بنویسی که : تو هیچ کاری نکردی و من همش انجام دادم و همه بدبختیاش مال من بود ، بسه ! ما هم گفتیم ای به روی چشم ! البته نه اینکه همون دم ها... نه ! آخه قبلش فکر می کردم باید یک چیز especially همچین درست و درمون بنویسم . جوونیه دیگه ! آدم یکهو مخش عیب می کنه ! که خوب ، قدرت خدا تکلیف ما هم مشخص شد ! از قدیم هم گفتن : حرف حساب ... چی ؟ ... جواب تو کارش نیست ! این که پست ما هم شد این : ( فقط قبلش تقدیمی ها را بگم ! (


تقدیم به :


1 - آقا قالبیه که ما هرچی تلنبه زدیم فکرش بالا نیومد !


2 - آقا مجله ایه  که پسر عمو به ما معرفی کرد ها ! برنامه ای نوشت رو دست بردنی !


3 - آقا انجمنی ایه ( پر رویی بود واسه خودش !) که بعید می دونم تو زاینده رود غرق نشده باشه ، اونم بعد اون همه دعایی که من کردم !


4 - آقا یک پوریاه ِِ . یعنی هنوز تو کف busy بودنشم !




به نام خدا



مصائب قالب نو یا عواقب داشتن دوستی مثل من




1 – تو* هیچ کاری نکردی


2 – من** همش انجام دادم


3 – همه بدبختیاش مال من** بود


......................................................................................................


پاورقی ! * : تو یعنی من ** : من یعنی محی 




در پایان Especial thanks از :


- هانیه عزیز . از اون دخترهای گل روزگار که از هر انگشتش 7 تا که سهل 70 تا هنر می ریزه . فقط حیف که داداش ِ مناسب تو بساطمون نیست !


- آیدین گل . یعنی گل اساسی ها ! وقتی ملت همه جور در حال پیچوندن ما بودن ، ظرف 36 ساعتی که تا آخر هفته طول کشید تو 2 ساعت برنامه نویسی این کاررا انجام داد ! دستش درد نکنه ! حالا بی شوخی ، واسه اینکه این لطفش جبران شه قراره قالبش بده ما براش برنامه نویسی کنیم !


- و محی عزیز که بالاخره فهمید من اصولا فواید زیادی ندارم !




sam


+ نوشته شده در 1:20 توسط mohi & sam .
جمعه نوزدهم مرداد 1386
بادکش کردن ، دماغ و بیکاری !
 

 

با استناد به آگهی تبلیغاتیه بالا که این جانب در یک معبر عمومی ( حداقل دیویس ، سیصد نفر دیگه هم عینش دارن )  دریافت نموده ام  و در کف مانده گی از بابت این همه خدمات ارائه شده و از آنجایی که وزیر محترم کار طی یک خواب نمایی بی سابقه گفتند که( در وکرده  که !) : بیش از %۵۰ بیکاران فاقد حتی یک بند انگشت مهارت می باشند ! در جهت حال دادن به این بابا  ،  زدیم  تو کار رو کردن مهارت های  پنهان شده  تو مون ! که به منظور پرهیز از هر گونه  ریا  بعضیاش که توش Ende شیم  آوردیم :     

 

- حفظ  شعر های حفظی بچه هاتون وجواب دادن آنها  سر کلاس !

 

- مسواک زدن  و  دستشویی رفتن  به جای شما .  ( در صورت نیاز پیدا کردن در دراز مدت ،  معرفی به دندان پزشک  و یا اورولوژیست متخصص  ! )

- ارائه دماغ و یا گوش ، جهت انگشت کردن توش . ( بدون  به کار بردن کلید و منطبق با سایز انگشت شما !)

- چونه زدن با افسر راهنمایی و رانندگی و در صورت نیاز دست انداختن گردنش  و همشهری از کار در اومدن  ( با تعداد لحجه محدود)  به هنگام جریمه کردن شما .

 

- انجام امور صفوفیه شما .  از قبیل ایستادن تو صف عابر بانک ، ایستادن تو صف شیر ، ایستادن تو صف نون و غیره . ( برای صف های درازتر از 3 متر،  به ازای هر 1 متر اضافه بها تعلق می گیرد )

 

- مشاوره در زمینه انتخاب میوه در میادین تره بار

 

- گرفتن جا( صندلی خالی ) به صورت تضمینی در مترو

 

- آموزش کلیه ستوت ، از قبیل : 1 انگشتی ، 2 انگشتی ، 3 انگشتی ، 4 انگشتی ، 5 انگشتی و بلبلی . قابل استفاده در کلیه استادیوم ها

 

- آموزش کلیه اصطلاحات از قبیل : " جووون  ، من فدات ، هیکل قربون و ... " و سایر اصطلاحات    New به  کلیه اراذل محترم  در راستای سادیسم  نسوان آزاری .

 

- اجرای بهترین نوع زیگیل بودن و یا  سیریش بودن ( به انتخاب شما ) در دانشگاه  به منظور اخذ نمره پایان ترم . همراه با : پیش روانشناسی استاد مربوطه و به صورت صد درصد 12 به بالا .

 

                                                                                   sam

-  راستی !  کلیه بر و بچ full of    مهارت  ، که تمایل دارن از بی کار بودن  به  با کار شدن  برسند می تونند کلیه مهارت هایی را که از بس توشون مونده  داره کپک می زنه را  رو کنند !! شاید ما هم یک تکونی به خودمون دادیم و رفتیم تو کارهای خدمات رفاهی  !!!!

+ نوشته شده در 11:54 توسط mohi & sam .
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386
تجهيزات ساختماني و دندون درد
احتمالا خبر داري ،اين چند روز كه گذشت نمايشگاه بين الملي تجهيزات ساختماني بوده ،كه من و دوست جوني يه دونفر ديگه به واسطه رشته و كارمون كمر همت بستيم و راهي نمايشگاه شديم. حقيقت واژه "نمايشگاه " خودش به تنهايي كافي تا من ياد شلوغي و هول دادن و يه عالمه راه رفتن و...بندازه . از اونجايي هم كه تو فراخي يه سري اندام كار كشته ام خواستم دو درش كنم اما بعدش دوست جوني گفت : "ديونه بيا بريم بلكه فرجي حاصل شد و بختت باز شد !! "منم كه هول !! گفتم اي ول پا ام ،ميام . به نظر من بعضي چيزها ارزش اين داره كه بخاطرش سختي ها رو تحمل كني .
خلاصه با كلي آرزو كه داريم ميريم نمايشگاه بين الملي تجهيزات ساختماني و ذخيره يه سالمون رو تور مي كنيم ميايم ، راهي شديم ، اينطوري شد كه تقريبا بعد از يك سال چشم مان به جمال نمايشگاه روشن شد. روشن تر وقتي شد كه پا به عرصه سازندگي داخلش گذاشتيم!!
مي دوني خيلي خوب و كاربردي و علمي بود. هر چند بخاطر تنوع سوژه، بعضي وقتها موضوع اصلی كه همان تجهيزات ساختماني بود فراموش ميشد ولی خب دستاورد نمايشگاه اينقدری بود كه ارزش اون همه خستگی و حيرونی رو داشته باشه .خوبي اين نمايشگاههاي تخصصي علاوه بر تخصصي بودنش اينه كه ورودي ميگيرن بخاطر همين طرف با پنج تا بچش پا نميشه بياد سيزده بدر و ديگه از اون فستيوال انواع آدم و حيوان و تيغ ژيلت و روسري و جوراب و يه سري چيزهاي خلاف عرف مثل شورتهاي مامان دوز قرمز و آبي و شيش تا دوهزار تومني و .. خبري نيست و بازديد كننده خاص خودش داره. خب اون نكات علمي و كاربرديش بمونه واسه خودم.واسه تو بگم كه جات خالي ،اندازه استفاده يك سالم خودكار اشانتيون گرفتم. دوبرابر وزن خودم هم پوستر و كاتولوك . خودشم مثل نمايشگاه كتاب نبود كه مسئولين غرفه ها با پيژامه پاشن بيان . همه مسئولين اگر مرد بودند بلا استثنا با كت شلوار و كروات ،اگرهم خانم بودن طرف برده بودن آرايشگاه از آريشگاه آورده بودن نشنونده بودن پشت ميز تا جوابگوي ملت باشه. نا سلامتي بين الملي بود ديگه !
آخ .... از اون روز دندون درد امان بريده .از بس كه من شكلات خوردم . آره بابا خوردني هم داشتن . باور كن . رو ميزاشون از اين كاكائو خارجكي ها بود .! اصلا مي دوني شكلات خارجكي چيه ؟ چه مزه اي ؟ آخي نازي بيچاره نخوردي كه بدوني..خيلي خوشمزه بود .اصلا بوي كاكائوش با اين شكلات هاي آيدين فرق ميكرد. خب مي دوني هيچ چيز به راحتي به دست نمي آد مخصوصا اگر مفت و مجاني باشه.ديگه تو هر غرفه انقدر از محصول و مزايا و نحوه پياده سازيش مي پرسيدم و فك مي زدم كه طرف مي نداختم تو رو در بايستي ، اون هم تعارف ميكرد. آلانم فكر كنم يه چندتايش هم تو جيبم مونده.!!
بعد فرض كن در مورد محصول كه مي پرسيدي فكر ميكردن براي پروژه اي چيزي مي خواي سفارش بدي ، ما هم كه عمرن كم بياريم شروع مي كرديم در باره خانه نداشته و پروژه نساخته به خالي بستن و توضيح دادن نقشه و طراحي داخليش ، آخر سر وقتي از درنمايشگاه بيرون اومديم فكر كنم كلنگ سه تا پروژه ساختمان سازي ، يه مجتمع پنج طبقه كه هر طبقش سه تا واحد داره با يه استخر رو زديم و افتتاح كرديم. ايشاالله تا نمايشگاه بعدي آماده ميشه .البته از همون جا پيش فروشش روهم شروع كرديم.
......................

نُكَت 1 : دوست جوني نيست !! واسه همون كه من انقدر خوشحالم . اگر بدوني پادشاهي چه حسي داره.!!
نُكَت 2 : تو كه غريبه نيستي ، اين دوست جوني يك آدم يك آدم ....( حيف كه نمي تونم بگم آخه بعدن به عنوان پتك ازش استفاده ميكنه و مي شه پيرهن عثمون ! )
نُكَت 3: اوو راستي حالا كه اسم دوست جوني اومد تا يادم نرفته ،خدا همه مريضها رو شفا بده .براي شفا همه مريض ها همه با هم سه بار مي خونيم" امن يجيب ....." .
براي اينكه حاجت بگيري بلند بگو : الهي آمين
نكت 4 : اون دو نفري كه با ما بودند ، فكر كردن من قاطي باقالي ها حسابشون كردم بهشون برخورده !
يكي شون يه دوست عزيز ديگه هست . كه اجبرا بايد بگم از اون بچه هاي گل روزگاره !!! اون يكي هم داداشم بود ،البته خوب من انقدر زرنگ نميدونستم ش .تا سرمون رو مي چرخونديم مي ديديم داره به خانمهايي كه گفتم شماره ميده !! منم كه خر ،مثلا فكر ميكنم داره سفارش ميده. ما كه نفهميديم يه دفعه چي شد كه كارگاه ش دچار قحطي مواد و مصالح شد.!!
................

mohi

+ نوشته شده در 20:45 توسط mohi & sam .
دوشنبه هشتم مرداد 1386
اینم شد افتخار؟
یک عالمه کتاب نخونده زیر تخت م که بهم چشمک میزنه . هر شب قبل از خواب یکی از فقسه بر میدارم و بعد از دو یا سه صفحه خوندن آخر کتاب باز میکنم و بعدم حواله میشه به زیر تخت.
یک عالمه فیلم ندیده رو میزم هست که اون ها رو هم تک تک میذارم و پنج دقیقه اول و وسط و آخر فیلم.
تلویزيون دیدنمون هم شده حکایت این فیلم و کتاب ها.دست خودم نیست اما دیگه نه حال و حوصله دیدن سریالهای آبکی رو دارم که همه مردهای توش به دو دسته تقسیم میشن : یا بی کارن و تو خونه جولان میدان یا دو قرون ده شاهی تو جیبشون پیدا میشه از اونجایی هم که همه خوش تخم ،پونصد جا شعبه میزنن. خاک تو سر تلویزیون کنم که میاد فرهنگ سازی میکنه : آی ملت با هوو تون خوب باشید و....
بعد هر ننه قمری که از جاش بلند میشه شروع میکنه به میتینگ دادن : بیاید بشنیم و باهم دیگه ببینیم چرا آمار طلاق و روابط نامشروع روز به روز رو به افزایش!!
و نه حوصله خندیدن به طنزهای آب دوغ خیاری رو که همه توشون شدن تیپ( و گویی این همان سروش صحت ی نیست که در برنامه شب شیشه ای حضور به عمل آورد و گفت احترام به شعور ببینده اصلی است که به آن وفادارم و من خوب معنی وفاداری را در کار جدیدش می بینم.)
ونه اون مجری هایی که همگی به پهنای هیکل من نیششون باز ه و دائم دم از امید و لبخند و خوشحالی و این چرت پرتها میزنن و بوی گند دروغ و اینکه خودشون هم به چیزایی که میگن ایمان ندارن از پشت این همه دوربین و صفحه شیشه ای تلوزیون بازم دماغم اذیت میکنه .
و نه اون پسمونده های بالیوود که شدن خوراک شب جمعه و عید و عزاداریمون. و من هنوز نمیتونم از رو برنامه های تلویزیون تشخیص بدم کی عیده کی عزاداری.
بخدا طویله برم و همنشین یه سری چهار پا بشم بهتراز اینه این جوری وقت و اعصاب م پای تلوزیون به باد بدم. حداقلش اون طوری آدم انواع و اقسام جفتک انداختن ها و عرعر کردن ها رو یاد می گیره که تو این دوره زمونه بیشتر از هر چیزی به کارش میاد.
منکه زورم بهشون نمیرسه پس : آی چیز به گور بابات فلانی، با این مدیریت و برنامه سازیت.! اون وقت آقا ميگه : آی من ال کردم بل کردم اینقدر به مردم چیز دادم( البته کاش چیز داده بود حداقل آدم حرص نمی خورد ) اون قدر به جوونها آگاهی دادم ،آلان همه با واژه شیشه و کرک آشنا و میدونن چیه.
بشینم رو هر چی سواد و تحصیلات و شخصیتت . آخه مردتیکه اینم شد افتخار ؟

.................
نکت : از همین جا به ضلع سوم وبلاگ مون سلامی عرض میکنم و روی ماهت رو می بوسم.اووو راستی به خانم جولادی سلام برسون.!!ببین میدونی که من بی جنبه ام اگر این یکی هم جور نشه من خودم غرق میکنم.

....................................

mohi

+ نوشته شده در 11:48 توسط mohi & sam .
پنجشنبه چهارم مرداد 1386
لک قرمز
 

مدت هاست که یک غروب درست و حسابی ندیدم .

شعاع های نوری که با آخرین رمق از لای ابر ها قد می کشن ، سرخی دلفریبی که آسمون را طی می کنه .. مثل قطره آب انار روی ساتن آبی ... اولش مثل خون می مونه قرمز قرمز  و  مجذوب کننده ... ولی کم کم رنگ می بازه ،  بی حس و حال می شه و ... و ...

- " دستمال را دوباره باز میکنه و لکه روش را نگاه می کنه ... از اون قرمزی قبلش خبری نیست حالا کدر و قهوه ای شده ... می خواد عق بزنه و همه را بالا بیاره ... اقدس گفته بود دفعه اول خیلی سخته ولی ... "

نور لامپ چشمم را می زنه .

- چرا برق را روشن نمی کنی ؟

صدای ِ مامان ِ .

آروم پلک می زنم . 

- برق ؟

- پاشو پرده را بکش .

باز هم تکرار می کنم : پرده ... ؟!

اون بیرون هوا دیگه تاریک شده . و غروب ... باز هم نتونستم ببینمش . پرده را می کشم و بر می گردم سراغ برگه های روی میزم . کجا بودم ؟ باید یک دور پاراگراف را از اول بخونم .

- "دستمال را دوباره باز ... "

 

 

دنبال چی اومده نمی دونم . فقط صداش را می شنوم . و مدام دستم را تکون می دم که یعنی : ساکت ... ساکت ... ساکت ...!

کلمه دوم به کلمه سوم نکشیده در را محکم می بنده و می ره . با صداش از جا می پرم ! پشیمون شدم ، سعی می کنم یادم بیاد که چی می خواسته ولی ... به جای اون به حرفهای مهری گوش می دم !

سعی می کنم هلش بدم ته ذهنم ولی نمی شه . تنها راه ساکت کردنشون اینکه روی کاغذ بیان ، نوشته بشن ... و من... دلم می خواد هر جور شده ساکتشون کنم ...

- " می بینم وقت خوبی که اوضاع را یک کم راست و ریس کنم ! آروم می رم جلو و رو به زینت خانوم می گم : سلام ببخ... ! خ ببخشید هنوز تو دهنم نچرخیده که یک گوشه چشمی برام میاد و میگه علیک ! بدجوری خیط شدم ! اونم جلوی ... "

دست می کنم تا از توی کشو کاغذ بردارم که ... ,وایییی ... CD ... ! اومده بود دنبال این ...!

 

 

- چرا پست جدید نمیذاری ؟

مدت هاست که منتظر داستانم تموم شه ! بهش می گم که دارم روی یک دونه دیگه کار می کنم !

- اشکال تو اینکه می خوای همه را با هم انجام بدی !

- نه فقط ...

مکث می کنم . می خوام بگم تنها راه ساکت کردن همینه ... ولی جاش می گم :

- خوب نوشته های من طولانیه ، کسی هم حوصله اش نمیاد اونا را بخونه !

دعوام می کنه که چرا این جوری فکر میکنم بعدش هم یک عالمه حرفهای روحیه بخش می زنه . آخ محی گل عزیزم !

آخرش هم میگه منتظر پست !

 منم این را براش نوشتم ! بالاخره تمومشون می کنم ... ولی باور کن دست من نیست !

                                                                                                                            SAM

+ نوشته شده در 20:13 توسط mohi & sam .
Template by : A. Nasiri Shargh