.
. این بالا را هم بکش ... آهان ... الهی که خیر ببینی .
گرمم شده بود . گفتم : خانجون بس نشد ؟
سرش را کمی چرخوند :
- اون کیسه را بده روش سفید آب بمالم حالا .
همون طور که سفید آب را با دستاش نرم می کرد ادامه داد :
تو با هر دستی که به پشتم می کشی گناهات که عین هو برگ
درخت می ریزه . بیا ، خیر ببینی ایشالله .
عرق پیشونیم را با آستین پاک کردم . از بخار حموم نفسم تند شده بود .
گفتم : آخه خانجون کی دیده یک مرد گنده با بیست چهار، پنج
سال سن نقش دلاک زنونه را بازی کنه ؟!
رو چهار پایه اش جا به جا شد :
- دلاک زنونه کدومه ؟ یک پشت خانجونت را کیسه کشیدی
ها ... بچه گیهات نوبه من بود حالا که چشمم کف پات ، شدی
" مرد گنده " نوبه تو !
خندیدم و به پوست سرخ شده اش نگاه کردم که به قول
خودش : باس این جوری گل بندازه تا چرکش درآد !
همون وقتها هم که من را می برد حموم اول این را می گفت ،
بعدش جوری سر زانو ها و قوزک پاهام را می کشید که از
فرط گلُ انداختن به سوزش میفتاد ! آخرش هم که با لپ های
قرمز وموهای فرق کج می دادم بیرون سعیده دنبالم راه
می افتاد و هی " دوماد دهاتی ، دوماد دهاتی " می کرد .
دلم می خواست بپرم روش و اونقدر بزنمش تا صداش
را ببره ولی حیف که مثل قرقی در می رفت .
حواس پرت گفتم :
- چی خانجون ؟
چرخید رو به من
- اوه مادر، حواست کجاست ؟ می گم خوبه . پوست که
نمی خوام بندازم ! فقط بیا این دستم را بکش که چپم قوت
نداره .
تو پرانتز ۱ : حس تموم کردنش نبود ! شاید ادامه اش
را نوشتم . فعلا که دوست دارم به " سالارم " فرصت
بدم تا حسابی خانجونش را کیسه بکشه !
تو پرانتز ۲ :آخرش را دوست دارم ، همین داستان
بالا را می گم . خوبیش این که هنوز ننوشتمش و
می تونم پونصد بار عوضش کنم !
تو پرانتز۳ : مثل زندگی می مونه . با این فرق که
پونصد تا پایان زندگی پیش پیشکی نوشته شده
ولی سالار بدبخت چی ؟! یک خالق سرخوش
داره که از ترس تموم شدنش هیچ پایانی براش
نمی نویسه !
sam
بعضی جا ها برای نرفتن . این را جلوی یکی از عمارت های کاخ گلستان فهمیدم . ولی نه به اون دلیلی که تابلوی جلوی پله ها می گفت : " در دست مرمت " ... هاه .. !
تابلو ها هم می تونن دروغ بگن ، چون آدمها دروغ می گن . ولی آقایی که درب اونجا را به رومون باز کرد راست می گفت ، این را از یواش حرف زدنش فهمیدم . شاید چون حرف راست را واسه بلند گفتن اختراع نکردن !
اون زن در را زد . خیلی هم محکم ! من حواسم به نقوش کاشی کاری دیوار ها بود که دیدم آبجی بلیطش را سپر کرده و تریپ " یاالله گویان" داره می ره تو ! ولی اعتماد به نفس بلیطیش اونقدر ها هم دووم نیاورد آخه دست پاچه خودش را پس کشید . منم نتونستم و جلوی خندم ُ ول کردم ! یعنی چی دیده بود اون تو ؟!
یک آدم معمولی . همون قدر معمولی که بشه با یک نگاه اندازه هاش را درآورد ! ولی خشک بود و همچین جدی ما را برانداز می کرد . یکی زنگ درش را زده و در رفته بود ! حالا اون به عنوان مبصر کلاس داشت بچه پررو هرو پیدا می کرد !
بلند گفت : کی در زد ؟ که زن ِدست دختر هاش ُ دنبال خودش کشید و کج کجکی از پله ها رفت پایین ! موندیم من و سمانه که پایه خنده است اساسی .
پرسید : شما دانشجویین ؟ گفتم : بله .
- همین 2 نفرین ؟
از لحنش پیدا بود که داره یک حسابایی می کنه ، مثلا ً این که : چه اشکالی می تونه پیش بیاد اگه 2 تا دانشجوی حیوونکی را راه بده ؟! این شد که با اشتیاق گفتم : بله .
...
هو. و. و . و . م . م . م ... ! آره ... بعضی جاها برای نرفتن . دلیلش را وقتی یواشکی برامون گفت فهمیدم . همون که : این بنا VIP ، مخصوص مهمانان خارجی ! و بازدید عموم ( ایرانی جماعت !) نداره . بعدش هم گفت اگه یک چند دقیقه صبر کنیم تا سفیر ایتالیا به سالن ها انتهایی برسه ، می تونیم بریم تو و بنا را ببینیم . آخرش هم ما را تو ورودی نیمه روشن اونجا تنها گذاشت .
VIP ... ههِ ! حکومت ها عوض می شن ولی بعضی چیز ها هیچ وقت تغییر نمی کنه .
یک نگاه به میز آقای مبصر انداختم ، چند برگ کاربن ، خودکار و یکسری خرت و خورت دیگه . سر صحبتم با سمانه بود اما اون را تو ذهنم بالا و پایین می کردم . آخه یک کم زیادی خلوت به نظر می رسید ! مخصوصا با دری که پشت سرمون کلیدش کرد .
- می تونید تشریف بیارید تو .
هنوز هم یواش حرف می زد . خودش جلو افتاد و ما را به اولین سالن سمت چپ برد و غیبش زد .
زیبا و پر زینت ولی فاقد روح . سر راست ترین چیزی که تو دیدن اونجا احساس کردم . من سقف آینه کاری دوست ندارم . عاشق شکوه کاشی ام ، ولی نه از نوع قجریش که کج سلیقگی مسریشون را به اونم دادن !
آقای مبصر ... حواسم کمکی پرت اون بود . اما سمانه غرق تماشا و معتقد به بدلی بودن مبلمان ! با هیجان صدام کرد تا یک چیزی را نشونم بده که یک صدایی زودتر گفت : اگه چشمتون را گرفته قابلی نداره ! موجود جدی جلوی در به صرافت شوخی کردن افتاده بود ! اونم با صدای بلند !
وقتی ذوق زده سمانه یکه خورده را که تازه متوجه حضورش شده بود می پایید تا تاثیر خوشمزگیش را ببینه ، من از تردید ورودی نیمه روشن دراومدم .... موجود ترحم برانگیز، فقط می خواست تو هوای زن نفس بکشه !
چه مضحکه تاریخی جالبی ! جناب ناصرالدین شاه ، مردی که با داشتن حرمسرای ایرونی از یک طرف و جنون تصویرگریه ضعیفه های برهنه فرنگستونی رو در و دیوار اتاق هاش از طرف دیگه ، تو مردونگی هیچ رقمه کم نگذاشته ! حالا شده زنجیری ُ جوری آقای مبصر را حبس این چهار دیواری کرده که حاضر بشه واسه دمخور شدن با جنس لطیف و حض بردن از آب و رنگ زندگی ، درب VIP ایش را نه با 3 بار "سیم سالامی گفتن" یا داشتن معرفی نامه که با یک لبخند اونم از نوع زنونش باز کنه !!
زیر چشمی حواسم بهش بود که دیدم آروم و بی سر وصدا رفت . فکر کنم فهمید که سمانه زیاد از غافلگیر شدن خوشش نمیاد ! باز هم ما موندیم و پچ پچ های دو نفره و خنده های شیطنت آمیز !
سالن دوم زیادی جالب توجه بود ! سقف همچنان آینه کاری ، با دیوار هایی به رنگ آبی ولی نه آسمونی یا فیروزه ای ، که به رنگ آبی هیچ کجا ... و این یعنی یک رنگ زشت ! این میون ، مبل ها و گلدون ها و مجسمه ها و تابلو ها و شمعدونها و چلچراغ ها ، همه و همه ، حس یک کشف بزرگ را به ما می داد . کشف زندگی یک تنوع طلب تمام عیار که از فرصت پادشاهیش برای ارضاع تمامی کنجکاوی هاش استفاده کرد . کسی که فهمید ، یکی واسه اینکه انقلابی بشه و دخل پادشاهش را بیاره ، حتمی نباید ناف بُر سلطنت ستیزی و عدالت خواهی باشه ، همون زور حق خورده شدش کافیه ! فقط گمونم یک کم دیر این را گرفت ! یعنی وقتی که میرزا رضا ماشه را چکوند !
بنگ ...
آخ ... !! شقیقه هام می زنه . به خاطر ساعت ها چشم چرخوندن و گردن کشیدن تو هوای نمور و دم کرده تاریخ ِ! میون خنده و مسخره بازیهامون همین ها را به سمانه گفتم . واسه عقب نگه داشتن درد ، راه افتادم سمت ورودی تا شاید هوای اونجا بهترم کنه که چشمم افتاد به آقای مبصر ! انتهای سالن ایستاده بود .
من از ماهی تنُگ بدم میاد . و اون درست مثل یکی از اونها ذول زده بود و ما را نگاه می کرد ! همون طور که یک ماهی وقتی داره از این آب به اون آب می شه ، ذول زده دنیا را نگاه می کنه . انگار هیچ رقمه باورش نمی شه که یکی بتونه خارج از تنگ هم زندگی کنه !
دست چپش خالیه . خوبیش اینکه ازدواج نکرده و نگاهش این فرمیه ! که اگه کرده بود و باز هم این جوری نگاه می کرد ، حقش بود مثل عوضی های عهد جدید باهاش برخورد کرد !
به خیال این که بازدیدمون تموم شده خودش را کشید کنار تا من رد شم و با همون لحن "مِن ُ منِش" گفت : متاسفم . تالار اون ور را نمی تونید ببینید آخه ...
نگذاشتم حرفش را تموم کنه .
- ممنون ، تا همین جاش هم لطف کردید .
طاقت نیاوردم و عقده ته چشماش را کردم تو یک جمله و بلند به روش گفتم :
- راستی کار خیلی جالبی دارید ها !
تو صورتم دقیق شد که ببینه یعنی چی ؟!
- این طور به نظر می رسه ؟
گفتم : خوب ، آره . جای جالب ، شغل جالب ... دیگه دلم نیوم " آدم جالب " را به پشتش ببندم ! همون جوریش هم مثل ماهی که به تنگش ضربه خورده ، گیج گیجکی نگام می کرد ! واسه اینکه خیالش را راحت کنم یک لبخند معصومانه زدم !
من غذا دادن به ماهی ها را دوست دارم . باید بهشون فرصت داد تا چیزی را که تو آب ریختی ببینن .
که آقای مبصر ما هم بالاخره لبخند زد و گفت : راستی ، شما رشتتون چیه ؟ تا بیام جوابشُ بدم ، نگاهش شد آونگ ُ ، بین من و پشت سرم به نوسان افتاد ! می دونستم که سمانه است .
- اگه خدا قبول کنه ، معماری .
تمرکزش دوباره برگشت .
- اِ .. چه خوب ! رشتمون یکیه ، آخه منم مرمت خوندم .
همون جور که نرم نرمک می رفتیم سمت ورودی ، ادامه داد : کدوم دانشگاه درس می خونید ؟
انتخاب خوبی کرده بود . ترافیک و دانشگاه ، 2 تا چیز که تو حرف زدن همیشه جواب می ده ! هر قدر که حرفمون بیشتر پا می گرفت ، این پا و اون پا کردن اون هم واسه دیر رسیدن به در بیشتر می شد.
کو تا دوباره یکی به جزیره متروکش پا بگذاره ... ؟
به در که رسیدیم ، اون داشت واسه امتحان من دلسوزی می کرد و من پشت لبخندم واسه تُنگ نشینی اون . فرصت یک ماهی واسه کشف دنیا به اندازه یک از این آب به اون آب شدن ِ . به همین کمی ، اگه بخوای ماهی باشی ...
کلید را تو قفل چرخوند و درباز کرد .منظره باغ پیدا شد ، با آواز پرنده هاش ، صدای خنده آدمهاش ، هم همه درخت هاش ... میون اون حجم از زندگی خداحافظی کردیم و من نفهمیدم چرا موقع باز کردن در ، عینکش را برداشت .
دلتنگی هایم را در جعبه می کنم
همچون روزهای تا به تای زندگی
وتو را هم
تو که قرار بود یک " لنگه " باشی
برای جفت کردن تمامی روزها ...
sam
آره دیگه ، تو اين ماه سرم خيلي شلوغ .هر سال از اول مرداد هر كي رو مي بينم يه جوري طرف خر فهم ميكنم كه فلان روز تولدم و دوست دارم واسه تولدم برام چي بخره .!! اما روز تولد که ميرسید همه به جاي اون چيزايي كه يك ماه تو گوششون خونده بودم بهم پول ميدادن ! تجربه اين چندين و چند ساله بهم گفت : "محي امسال هم از كادو خبري نيست و همه بهت پول ميدن ". از اونجايي هم كه چند وقت بود شبها خواب يه دوربين عكاسي رو مي ديدم به خودم گفتم : اي ول اين بهترين فرصتي كه مي توني دوربين بخري. خلاصه نشستم دُنگ هر كي رو نوشتم و خودم هم يه كم پس انداز داشتم و گذاشتم روش و حساب و كتاب ، ديدم آره ميشه يه دوربين حسابي خريد .
بر خلاف هر سال امسال بجاي اينكه انرژيم صرف راه هاي غير مستقيم براي ياد آوري روز تولد بكنم گذاشتم واسه جمع آوري اطلاعات درباره انواع و اقسام دوربين ها . شبها تو اينترنت و روزها تو پاساژها و عكاسي ها ....
سه شنبه به خودم گفتم چي كار كنم تا بقيه حسابي بيفتن تو رودر بايستي بلكه بيشتر خودشون را بتکونن ! پاشدم رفتم و خودم كيك خريدم و دادم روش نوشتن " محي جان تولدت مبارك " !!
تا همگي جمع بشيم و شام بخوريم شد 10:30 . هنوز شمع ها رو فوت كرده نكرده ، ديدم پاشدن و يكي رفت طرف كيفش ، اون يكي رفت تو اتاقش ، ما هم تو نشيمن گاهمون عروسي به پا كرديم ديدني ، گفتم آلان كه همه با يه تراول بيان !! يه دفعه ديدم يكي يكي خودش هم در حاليكه نيششون بازه دارن ميان طرفم و بعد هم بوس و ماچ و بعدش هم يه كادو دارن ميذارن تو دستم و" محي تولدت مبارك اينم كادوي من ، باز كن ببين خوشت مياد ؟" هنوز تو شُك كادو دادن هاشون بودم كه داداش ِ شروع كرد به بريدن كيك و اون يكي هم تلوزيون رو روشن كرد و تمام !
همتون بريد غرق بشيد كه نشستيد و يه فرمت قهوه اي زديد به هر چي آمال و آرزوي اين چند وقتم !
آخه خدايا از دستگات كه چيزي كم نمي شد !
نه ! من مي خوام بدونم چي شد كه يه دفعه احساس كرديد من كمبود لباس و روسري و دستبند و عطرم دارم ؟! و خودش هم دچار فقر فرهنگي شدم كه برام كتاب خريديد!
بيا اينم از تولد و كادوهاش !!
.
.
هي محي يه سال هم گذشت .به قول دوست جوني :حالا واسه خدابيامرز شدن يه سال جلو افتادي ! كه اون هم اين همه جيغ و داد نداره . ميدوني توي اين يه سال آپولو هوا نكردم هيچ واسه خودم پُخي نشدم ، همون چيزي هستم كه بودم .
...او راستي يه جزو بيست صفحه اي دارم كه نتيجه تحقيقات ميداني ام . اگر خواستي دوربين بخري بگو بهت ميدم.
فكر نكنم حالا حالا ها به دردم بخوره !
........................
mohi