دوشنبه 27 / 12 / 86
مثل یک مراقبه شروع شد . با هر قدم وسیع تر شد ، روشن تر شد و تو قلبم قد کشید . یک قرار کوچیک یک زیارت دلچسب . تو ماشین و از بین شلوغی بیرون که از لای شیشه نیمه باز، یه ورکی خودش را می انداخت تو ، بوی بنزین که سرم را سنگین و شقیقه هام را ضربان دار کرده بود و بوی عرق تمامی اون همه آدمی که قبل از من سوار ماشین شده بودن و بخشی از خودشون را تو چروک و درز گرفتگی صندلی ها جا گذاشته بودن ، به فرداهای زیارت های رفته فکر می کردم . . .
شیشه را بیشتر دادم پایین و صورتم را تو هوایی که جاری شد فرو کردم . ضربان شقیقه هام شده بود دوران نصفه و نیمه سرم .
واسه همه چیز کمی خستم ، به جز آدمها .. واسه آدمها خیلی خستم ..
سه شنبه 28 / 12 / 86
بوی بارون ، بوی عید ، بوی کاغذ رنگی
با این ها زمستون را سر می کنم ، با این ها خستگیم را در می کنم
از تقلاهای عیدانه که با یک ضربه ساعت ، با یک حرکت میلی متری عقربه ها بخار می شه و می پره ، اساسی چروک خوردم .
رادیو روشن و من منتظرم . منتظر حافظ خوانی سه شنبه ها . چه شب هایی که توی رختخوابم دراز کشیدم و با شنیدن ابیات و تعبیرها گذاشتم اشک هام یک جایی تو بالشت واسه خودشون دست و پا کنند ..
چیزی نمی گم ..
تو هم چیزی نگو ..
منظورم از همه اون چیزهایی که من می دونم و تو هم .همه اون چیز هایی که غمگینم می کنه و غمگینت .
کاش بتونم خودم را از این خستگی خلاص کنم .
چهارشنبه 29 / 12 / 86
دو ساعتی هست که برگشتم خونه . طاقت اون همه شلوغی و هول بودن کپه شده تو اون یک گلٌه جا را نداشتم .
آرایشگاه زنونه دم عیدی یک پشت پا می زنه به هرچی دیوونه خونه است .
فردوس به زور 2 تا لیوان آب قند و صبوری من تو نشستن های دم به دقیقه اش ، کار صورتم را تموم کرد .
بعدش هم پا کِشون رفت تا چند دقیقه ای دراز بکشه . منم تو جیغ جیغ کردن نسوان جماعت سر شمارشون یک نگاه به فیش خودم انداختم و وارفتم !
17 ..! این دیگه آخر ستم بود .کم ِ کمش باید سه ، چهار ساعتی از میون صداهای لوله پلیکایی ، بوی رنگ و بخار مش و عرق تن و عطرهای جور واجور را به دماغ می کشیدم و زیر لب فحش بار اونی می کردم که دود سیگارش را هوار همه این ها می کنه !
واسه همین هم دم شهناز جون را واسه 7 صبح فردا دیدم و پیچوندم سمت خونه .
کاش تموم خستگیم تا فردا در ره .
پنج شنبه 1 / 1 / 87
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو ، که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه
هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند ..
بالاخره تموم شد می خوام یک دل سیر بخوابم .