تبليغاتX
جوکیان
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
Everybody Knows
گاهي اوقات فكر مي‌كنم من را همين عقايد تخمي ام است كه به باد داده . گاهي اوقات فكر هم نمي‌كنم ، مطمئن هستم ...
---
mohi
 
+ نوشته شده در 12:20 توسط mohi & sam .
سه شنبه ششم فروردین 1387
نوروز نامه ..!
 

دوشنبه    27 / 12 / 86

 

مثل یک مراقبه شروع شد . با هر قدم وسیع تر شد ، روشن تر شد و تو قلبم قد کشید . یک قرار کوچیک یک زیارت دلچسب . تو ماشین و از بین شلوغی بیرون که از لای شیشه نیمه باز،  یه ورکی خودش را می انداخت تو ، بوی بنزین که سرم را سنگین و شقیقه هام را ضربان دار کرده بود و بوی عرق تمامی اون همه آدمی که قبل از من سوار ماشین شده بودن و بخشی از خودشون را تو چروک و درز گرفتگی صندلی ها جا گذاشته بودن ، به فرداهای زیارت های رفته فکر می کردم . . .

شیشه را بیشتر دادم پایین و صورتم را تو هوایی که جاری شد فرو کردم .  ضربان شقیقه هام شده بود دوران نصفه و نیمه سرم .

واسه همه چیز کمی خستم ،  به جز آدمها .. واسه آدمها خیلی خستم ..

 

سه شنبه     28 / 12 / 86

 

بوی بارون ، بوی عید ، بوی کاغذ رنگی 

با این ها زمستون را سر می کنم ، با این ها خستگیم را در می کنم

از تقلاهای عیدانه که با یک ضربه ساعت ، با یک حرکت میلی متری عقربه ها بخار می شه و می پره ، اساسی چروک خوردم .

رادیو روشن و من منتظرم . منتظر حافظ خوانی سه شنبه ها . چه شب هایی که توی رختخوابم دراز کشیدم و با شنیدن ابیات و تعبیرها گذاشتم اشک هام یک جایی تو بالشت واسه خودشون دست و پا کنند ..

چیزی نمی گم ..

تو هم چیزی نگو ..

منظورم از همه اون چیزهایی که من می دونم و تو هم .همه اون چیز هایی که غمگینم می کنه و غمگینت .

کاش بتونم خودم را از این خستگی خلاص کنم .

 

چهارشنبه   29 / 12 / 86

 

دو ساعتی هست که برگشتم خونه . طاقت اون همه شلوغی و هول بودن کپه شده تو اون یک گلٌه جا را نداشتم .

آرایشگاه زنونه دم عیدی یک پشت پا می زنه به هرچی دیوونه خونه است . 

فردوس به زور 2 تا لیوان آب قند و صبوری من تو نشستن های دم به دقیقه اش ،  کار صورتم را تموم کرد .

بعدش هم پا کِشون رفت تا چند دقیقه ای دراز بکشه . منم تو جیغ جیغ کردن نسوان جماعت سر شمارشون یک نگاه به  فیش خودم انداختم و  وارفتم !

17 ..! این دیگه آخر ستم بود .کم  ِ کمش باید سه ، چهار ساعتی از میون صداهای لوله پلیکایی ،  بوی رنگ و بخار مش و عرق تن و عطرهای جور واجور را  به دماغ می کشیدم و زیر لب فحش بار اونی می کردم که دود سیگارش را هوار همه این ها می کنه !

واسه همین هم دم شهناز جون را واسه 7 صبح فردا دیدم و پیچوندم سمت خونه .

کاش تموم خستگیم تا فردا در ره .

 

پنج شنبه   1 / 1 / 87

 

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است

و هیچ چیز

 نه این دقایق خوشبو ، که روی شاخه نارنج می شود خاموش

نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست

نه

هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند ..

 

بالاخره تموم شد می خوام یک دل سیر بخوابم .

. sam

+ نوشته شده در 0:3 توسط mohi & sam .
Template by : A. Nasiri Shargh