تبليغاتX
جوکیان
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387
قشنگ مُرد َن

همبازي امروز من در پارك پسر بچه سه ساله اي بود كه من را "خاله جون " صدا مي‌زند . من مي‌شدم مرد عنكبوتي سياه و او هم مي‌شد قهرمان كودكي ش مرد عنكبوتي قرمز و ما با فيش فيش هايمان و تار به طرف هم  پرت كردن هايمان پارك را گذاشتيم روي سرمان . من بايد روي زانو هايم بشينم دستهايم را باز كنم تا او از رو به رو بدود و بپرد توي بغلم تا ما بيفتيم روي چمنها تا كلي قل بخوريم . او مي‌شود هم قد من . من هم بايد  رُل مرد عنكبوتي سياه را بازي كنم هم آن ژنرال مقابل زورو را و هم نقش بد فيلم بت من را . خلاصه هر آدم بدي كه قهرمان ما بايد بكشتش . آخر سر هم نمي‌فهم َم كه  اين مرد عنكبوتي است كه من را مي‌كشد يا زورو ! من بايد در آخر بازي ها بميرم ؛ با افتخار هم بايد بميرم ؛ بايد بجنگَ‌م  بعد بميرم ؛ غير از اين باشد پسرك همبازي َم قبول نمي‌كند . مجبورم مي‌كند يك بار ديگر بازي كنم . امروز بعد از ظهر هم من مُردَم . توي همين پارك بالاي خانه يمان .

mohi

+ نوشته شده در 3:30 توسط mohi & sam .
Template by : A. Nasiri Shargh