داستان از این قرار بود که ما در ساختمان ملک الممالکی خود نزول اجلال کرده بودیم که یکهو در باز شد و این
میرزای یابو چهار نعل پرید وسط اتاق . ما که زهره مان از این ورود نابهنگام ترکیده
بود چنان هشّی گفتیم که تا ده پاره کشور آن طرف تر ، تمامی خر ها دستی کشیدند الا
این میرزای خودمان .
این دستش را پر پشت آن دستش می کوفت ، بعد همان را بر پشت قبلی و طول و عرض
اتاق ما را گز می کرد . گفتیم میرزا ده بنال ببینیم چه پیشامد کرده . او هم ناگهان
جستی زد و پر لباس ما را گرفت که: ای سایرس نجّاد بزرگ ، نجادمان ده که داریم با
کله در چاه ویلی که این شیطون که الهی خواب به خواب بره ، برایمان کنده می
افتیم .همانجور که به زور لباسمان را از
دستش خلاص می کردیم گفتیم : میرزا تو را سر جدت بچسب به درس و مشقت تا این تصدیق
اکابریت لااقل ردیف شود . آخر نجادمان ده را از کجایت ابتیا کرده ای ؟ د ِ ول کن
دیگر کنه شتری !
میرزا با این تشری که برش وارد نمودیم دو قدم عقب رفت و به یکباره زرزر گریه
اش را ول کرد . که اگر شما یدونه از آن تصدیق های دکتری به من هم می دادید تشویق
می شدم که سیکلم را بگیرم . دیدیم نه خیر افتادیم در وادی خر بیاور باقالی را
ترانزیت کن . گفتیم : میرزا جان، عزیز دل
، قربون اون دل کفتریت ! حرفت را بگوی . گریه نکن ! بگو جانم . ای زترماق ! حرفت
را می زنی یا بدهم همان لیسانس فوقانیه را هم ازت بگیرند !
که به حرف آمد و گفت : چه نشسته اید که جوانهایمان را از راه به در کردند فلان
فلان شده ها ! پاک حرف گوش نده ، پر روی ، متوقعاشان کرده اند این دریده ها را !
اصلا انگاری مغزشان را باز کرده اند و یک دور مجدد بسته اند !
کناره انگشت شستش را دو بار به دندان گزید و بر چپ و راستش تف کرد که ماموران موکب های "جست و گیر" دیروز موفق به استماع جملات شنیعی شده اند که در جریان یک رابطه شرم آور بین یک موجود مونث و
یک موجود مذکر رد و بدل شده .
ما را می گویید بلافاصله جستی زدیم و درها را بستیم تا نکند به گوش کسی برسد . بعد هم آهسته
گفتیم : خوب میرزا جان از اول می گفتی .
حالا همه را برایمان تعریف کن ببینیم ، که بوده اند ، چه گفته اند ؟ از همه مهم تر
چه کرده اند ! فقط خیلی نامردی اگه یک ذره اش را جا بیندازی ! میرزا هم
بلافاصله برگه ای درآورد و شروع کرد :
- به موجب گزارش فلان از فلان موکب جست و گیر در روز فلان از تاریخ فلان
ما که حوصله این اراجیف را نداشتیم حرفش را قطع کردیم با لحن زیر دست شاد کنی
گفتیم : میرزا جان برو سر اصل مطلب. او هم بله چشم چشمی کرد و این طور ادامه داد : در خیابان فلان از فلان
محله در ساعت فلان و فلان دقیقه... گفتیم
: بابا میرزا اصل مطلب را تعریف کن .او هم مجدد بله چشم چشمی کرد و از نو ادامه داد
در هنگامی که فلان مامور سر پست نوبت فلان خود
دیگر طاقت از کف دادیم و گفتیم ای بر پدرت مردک ه فلان ! د آخر اگر فیلم هم
بود تا الان 10 بار به آن قسمت غیر پارسنبلیش رسیده بود ! جانت در آید بگو آخرش چه
کردند !
او هم از سر تف تفی بر چپ و راست خود کرد و سرش را نزدیک گوشمان آورد و زیر
زیرکی گفت : دختر به پسر عنوان نموده که من مال تو را دوست دارم او هم در پیوست
گفته که ولی مال تو خوش مزه تر می باشد !
چنان جا خوردیم که نگو ! گفتیم فی الواقع چنین حادث شده ؟ خوب بعدش ، بعدش را
بگو !
میرزا دست و پایش را جمع کرد و تته پته کنان گفت :
دیگری بعدی ندارد ! مادر هایشان آمدند و آن ها را نخست به خلا و سپس به مکان های
نامعلومی بردند !
ما دیگر کم مانده بود بود کله پا شویم پرسیدیم : مگر مادرهایشان هم بودند ؟ خلا دیگر
برای چه ؟ دیگر این مدلیش را ندیده بودیم !
او هم سری بر سَبیل شرم و تاسف تکان داد که : آن ها هم
به سیاق سایر مادران آمده بودند تا فرزندانشان را از مهد کودک ببرند . بعد هم
بلافاصله گفت : تازه آخرین جمله ای که مامور ما استماع کرده ، این بوده : از این
به بعد نبینم از شکولات های هم بخورید یا
از " آب نبات های هم " ، مامورمان این جا را خیلی مطمئن نیست !
ما که شروع به شمارش کرده و پی در پی نفس عمیق می
کشیدیم با تمام ملایمتی که در توانمان بود
پرسیدیم . خوب میرزا جان ، می خواهی پلوتونیم M11 بدهیم تا با ترکاندن مهدکودک این لکه ننگ را یک
جا محو کنی ؟
با قیافه ای ماتم زده گفت متاسفانه نمی شود ! این راه در
دفترچه فرهنگ سازی نیست ! شما فقط لایحه N فوریتی ،
لازم الاجرای ِ تصویب شده ای ، ابلاغ کنید
که هرچه سریع تر کلیه جنبندگان و غیر جنبندگان مذکر را به منتها الیه شمالی
پارسنبل و مونث جماعت از هر تیره و گونه را به منتها الیه جنوبی بفرستند . مابقی
را هم با رعایت شرایط و ضوابط و داشتن گواهی بین الملی نا عذبی بگذارند وسط ملک الفدا زنده بمانند " .
چه می شود کرد ؟ دکتر روح شناس گفته عجالتا باید با میرزا کنار بیاییم تا درمانش جواب دهد
. فعلا هم که ملک الفدا 3 پاره شده : خواهر آباد ، برادر آباد و نا عذب آباد . بد هم
نیست ملت سرشان گرم شده .
خودمانیم این خلا های غیر پارسنجی هم چه اکتشافات جالبی هستند . این که بر سرش بنشینی
و هم آن کار واجب را بکنی و هم هزار فکر واجب تر کم نعمتی نیست . مشاورات لطیف
بانو همچین بی خود و زاغارت هم نمی باشد .
علی الخصوص که دیگر زانویمان نیز درد ننموده و پاهایمان به گز گز نمی افتد .
باید فردا یاد داشت هایمان را تحویل دکتر روح شناس
کنیم . گفته اگر خوب باشد می توانیم حب
صورتی ها نخوریم . تا چه پیش آید .
2 .
القصه اوضاع ملک الفدا عجیب گل و بلبلیست .نمی دانیم چرا هرچه میزنیم بر در
بسته اصابت می نماییم . گاومان زده تو کار افزایش نسل و فرت و فرت برای مان میزاید . نمونه اش همین گرانی برنج !
همین چند وقت پیش بود که در میان نسوان معترض به گرانی برنج نزول اجلال کردیم .
جدا مایه انقباض خاطرمان بود . ضعیفه های مایکروفر به دست شعار می دادند :
" فرم نداره پلو خورشت
سایرس رو ما می شونیم رو خِشت "
ما هم رگ گردنمان هولپی پرید بیرون .
در جا میرزای "توسعات ملکی " را خبر نمودیم که بر و بچ را جمع کن می
رویم برای اضاف کردن چین . آخر در سریالی "هانیکو" نام ، دیده بودیم این
چشم زیپی ها تاقار تاقار برنج می پزند و
صبح و ظهر و شب تناول می کنند . ولی خاک بر سر اون تاچیبانا کنند . هرچه ضعیفه اش یا- ِ برنج شفته پیش رویش می گذاشت حرفی نمی زد .
مخلص کلوم ما رفتیم تا هم حق تاچیبانای مرد نما را کف دستش بگذاریم و هم مزارع برنجشان
را به پارسَنبل اضاف کنیم تا صدای نسوان جماعت بریده شود . اما همچین که پای
مبارکمان به آنجا رسید دیدیم ای ددم ! شیر را باز کنی ازش چشم زیپی تراوش می کند .
انگشت حیرت به دهان گزیدیم از اون تاچیبانای بلا مرده که نگو جز دو زانو نشستن در کار بچه درست کردن
هم بوده بد جور .
برنج که گیرمان نیامد هیچ سر 2 روز
عروسکمان را ساختند . سر 1 هفته هم لباس و
ساعت و دماغ گیربچه با تمثال مبارک ما بیرون دادند و درجا رفتند در کار صادراتش به ملک الفدای
خودمان . دیدیم نه خیر ها عنقریب است که
این خرمگس های پاییزه فتوحات عرضیمان را از دماغمان در آورند . این شد که به
پیشنهاد سلیطه بانو ، نه همان لطیفه بانو یک کوچه مانده به ته دیوار چین را
بخشیدیم بهشان تا همان پشت و پسله ها گور به گور شوند و ما از دستشان راحت شویم .
خودمان هم دستور دادیم به جای تابلو "به پکن خوش آمدید" یک تابلو "به شهر ماتسونومی پرور پارسکن
خوش آمدید " کوبانده شود . تا مشتی باشد بر دهان یاوه سرایانی که در شایسته
سالاری ما شک داشتند و در بوق رفیق سالاری ما می دمیدند . این جناب یک اکابر خانه ناقابل داشت که
این هانیکوی ورپریده را در اش راه داد. عجب انسان شریفی بود .
آخ ! کفل مبارک خواب رفته است . باید کمی جا به جا شویم . حیف که هوای این جا سنگین می باشد . دیگر چه می شود
کرد . از وقتی دیده ایم مردم " فوشتول پلا " هواکش ندارند دستور داده
ایم تمام هواکش های ملک الفدا را جمع
نمایند . این جوردیگر وجدانمان شب ها سوز
سوز نمی کند .
مردیم بس که آمدیم این جا .هرچه نباشد
از شر عیال ور وره زن که نجاتمان می دهد .. از همه این ملک الفدا همین یک گله جا
را برایمان گذاشته . مجبور شده ایم مدام از روانی مزاج بنالیم تا شاید چن دقیقه ای
با خود خلوت کنیم . باید بدهیم اون تولان تپه شان را از روی کره زمین محو کنند تا
دیگر یک همچین زن هایی بیخ ریش مردم نبندند .
ه ِِ ِ ِ ی مادر ! از صبح انقدر با این چاپار های غیر "پار
سَنبلی" کیک زرد بده هسته بگیر ،
هسته بده کیک زرد بگیر کرده ایم که ، چهار چرخمان فسسسسسسسس بادش در رفته ! خراب
کاری های عمله عکله های ملک چران که جای خود دارد . از همه بد ترهم این لطیف
بانوست . ازسربند غضیه بسته ها، چنان سلیطه بازی های از خود در می آورد که نگو .
مدتی بود که فکری شده بودیم این چه
شگفتانه ایست که این شبکه های غیر "
پارسَنبلی" این همه سر پیشکش هایی که
این چاپار های غیر " پارسَنبلی" برای ما آورده اند ، هادار هودور می
کنند ولی خودمان یک دانه اش را هم ندیده ایم ؟ از میرزای امور غیر " پارسَنبلی" های باقی مانده ، سئوال
نمودیم . عرض کرد این پدرسوخته های ندید
بدید چیزی جز همان کاغذ های سرپیچ شده چیزی به ما نداده اند . خاک بر سر ها می خواهند
به ما کلک فزغول آبادی بزنند . غافل از آنکه فزغول آباد جزو پارسنبل است نه ملک این غر و فری های بی پ ِ..
دیدیم نه خیر کار به فحش های ناموسی کشید . سینه ای صاف کردیم تا بلکم این
میرزا ساکت شود . آخرخارج از اصول جوانمردیست که پشت سرشان فحششان دهیم . دست آخر قاطیه
در فشانی های میرزا روشنمان شد که جز همان کاغذ های کذایی چیز دیگری تحویل نشده .
آنها را هم که طبق جمله مشع شع ما که " صرفه جویی کم مصرف کردن نیست اصلا
مصرف نکردن است "، به جای برگه های
میرزا خانه به مصرف رسانده بودند .
با آفرین صد آفرینی راهی اش کردیم تا
قبل از آن که ما این یک کف دست باقی مانده غیر پارسنبل را تصرف نکرده ایم برود و در
شغلی که دارد میرزایی کند .
وای ! گمان می رود که کسی در را کوبید ! ای تف به این شانس که این جا هم آرامش نداریم .
مجبوریم خودی نشان دهیم .
هر که بود از عظمت " اهم " ما پی به عمق خلوت نشینیمان برد و رفت رد
کارش . کجا بودیم ؟ هان .
حدس زدیم که این دسیسه ای از سوی فلان
فلان شده های معلوم الحال است . پس تخم مرغی ابتیا کردیم و نام یک یک شان را بر
زبان آوردیم و فشارکی بر تخم مرغ وارد نمودیم . ولی هیچ به هیچ . گفتیم نکند که
... همچین که نام لطیف بانو را بر زبان آوردیم دیدیم تتق ! تخم مرغ شکست .
راستش را ميداني از فردا
ميترسم .روزي نيست كه حتي بتوانم صبحش خودم را مجبور كنم كه چشمهايم را باز كند .
دست خودم نيست اما حالم از باقالي هاي كلاس بهم ميخورد . كاش ميشد فردا نرفت
دانشگاه . خيلي وقت است كه حال روزهايم شده چيزي تو مايه هاي گُه مرغي . حس خوبي
نيست بچه . اينكه حس كني توي يك درياي چسب افتاده اي و هي دست و پا ميزني هي دست و
پا ميزني .
آخرين باري كه من را ديد فقط دوجمله گفت . اوليش سوال بود . پرسيد اين روزها وقت
پريودت ِ ؟ من مكث كردم . فكر كردم و بعد خنديدم . يادم نميآمد آخرين باري كه رنگ
خون را ديدم كي بود . و تجويزش اين شد كه اين حس و حال فقط بخاطر اين است كه نزديك
وقتم است . خيلي جلوي انگشت شستم را گرفتم كه بالاتر نيايد . گفتم به چپ و راست َم
. يعني ميشود كه آدم هر روز خدا يا پريود باشد يا نزديك َش ؟
آه ...داشتم از فردا ميگفتم . كاش فردا نميآمد . اوو راستي وقتي يكي بعد از
دوماه برايت اس.ام. اس ميزند و آن چيزي نباشد جز يك جمله از اين حرامزاده هايي كه
همراه آروغ بعد از ناهارشان حوس ميكنند كه يك چيزي از خودشان در كنند ! اين جور
وقتها آدم بايد چه حسي بهش دست بدهد ؟
حوس كردم بشينم كنار خدا و دوتايي پُك بزنيم به سيگارهايمان بعد دودش را توي صورت
هم وِل دهيم .... داشتم از فرداي لعنتي و اضطراب و اينكه امشب هم تا صبح بيدارم ميگفتم
. فكر كنم تابستان امسال تُخمي ترين تابستان اين چند ساله ام بشود .
.....
mohi
ديدي بعضي وقتها آدم با بعضي ها چقدر احساس راحتي ميكنه.
نميدونم اسمش راحتي يا نه ، اما يه حس دوست داشتني ِ. يه حس كه مجبورت ميكنه به
طرفت اعتماد كني و بشيني باهاش بي شيله پيله حرف بزني بدون اينكه نگران چيزي باشي
.اون بعضي ها ممكنه بغل دستي ات توي تاكسي باشه يا آدمي كه تو پياده رو از روبه
روت مياد بعد يه دفعه نگاه ها تون بهم گره ميخوره و يه چيز آشنا نسبت بهم حس ميكنيد...اون
بعضي ها هم ميتونه يه دوست خيلي دور باشه كه سرجمع آشناييتون فقط سالي يكي دوبار
تلفني حرف زدن اونم در حد يه تبريك ساده سال نو يا يه كاري چيزي باشه .بعد يه دفعه
ميبيني ساعت يازده شب و نتونستي جلوي خودت رو بگيري و زنگ زدي به يكي از همون
آشناها و ازش خواستي كه باهات حرف بزنه . اونم مرام ميگذاره و هر چي در توان داره
رو ميريزه روي دايره و به طور كاملا كارشناسانه اي مجبورت ميكنه كه حرف بزني .
حرف حرف حرف از چيزهايي كه هيچ كس حتي صميمي ترين دوستهات هم ازشون خبر ندارن .
بعد يهو چشمت به ساعت ميافته و ميبيني شده 3ه شب و تو طوي اين مدت درباره خيلي
چيزها صحبت كردي . از ديدهاي مختلف نسبت به آدمها ... از صف نانوايي ... از
خواننده ها ... از استادهاي دانشگاه ... از تفاوت واژه ها ...از اخراج دانشگاه
...از سي.پي.يو هاي جديد بازار ... از انتخاب شوهر تا بچه دار شدن و تربيتش ...از
خيلي چيزهاي ديگه كه هيچ وقت فكرش رو نميكردي بشيني و واسه يه دوست قديمي و دور
تعريف كني ! ميدوني شايد آدم نبايد همه چيز تعريف كنه ، شايد بايد يه سري چيزها رو
بذاره براي خودش بمونه شايد همون دوست ِت كه باهاش احساس راحتي كردي مشمول زمان
بشه و بفهمي اونيكه كه فكر ميكردي نبوده ، شايد هزار تا شايد ديگه ، شايد بايد
گفت گور باباي شايدها !
...
mohi
هیچی درست و درمون نیست . نه ساعت های کشدار دانشگاه ، نه احوالات خصوصیم و نه connection های عمومی . واسه همه قاطی می کنم الا ّ محی ! واسه اون به موقع ترمز می زنم . هر چی نباشه عمری را با هم سر کردیم .
صبح تو دل دل ِ رفتن یا ادامه بس نشینی تو خونه ، گوشیش را گرفتم . اگه یک ذره هم می تونست برگرده ، طی یک حرکت انتحاری "گور بابای معماری اسلامی کرده " را می گفتم و کج می کردم سمت خونه . ولی حیف که راه افتاده بود .
یک ساعتی تو سلف نشستم و ته یک مجموعه داستان را در آوردم ولی دیدم خبری ازش نیست . تو دلم فحش هایی که می شه بار هرچی نامرده ِ پیچ ، کرد را ردیف می کردم که آمارش را از پارک برام آوردن . رو یک نیم کت اون ته مَها پیداش کردم . یک چیایی اومد از دهنم در بره که زود گفتم : آی آی ! شیطونه برو فردا بیا که از شانس بدت این محیه ! نمی شه واسش قاطی کرد !
این شد که تا 10 هم نیم کت بودیم . با یک عالمه "دیگه چه خبر" .
جدیدا ها نمی دونم چرا حرف کم میاد . انگاری باید یک سفر برم گینه بیسائویی ، ماداگاسکاری فرقی نداره ، اون طرف ها دیگه . بس که حرف زدن از آدم ها تکراری شده ، می خوام برم یک جایی که جنگل داشته باشه . این جوری می تونیم تا مدت ها درباره تک تک گورخرها و زرافه هایی که دیدم اختلاط کنیم و طی یک سری کشف و شهود های منور الفکری حدس بزنیم زیر یک خروار، مو و پوست و گوشهای درازشون چی قایم کردن !
واسه این که یک آنتراکی داده باشیم ، رفتیم سر کلاس . ولی زود برگشتیم تا نکنه پارک بدون استفاده بمونه . . دیدم نه ! امروز هم دانشگاه ، دانشگاه بشو نیست . مایه اش یک تلفن محبت آمیز به استاد مربوطه بود . دل دادم ، قلوه ستوندم و کلاس را پیچوندم !
ولی از اونجایی که خونه نمی تونستیم بریم چون خیلی زود بود و خونواده بد عادت می شدن ، محی ِ "جدید الکُفر درآر" را زدم زیر بقلم که بریم تاتر . تو لیست نمایش ِ "حسنی و .." اسم نوشتم ، با خوش بینی تو صف ایستادم ، یک ذره هم به مزخرفات یک نفر درباره : نرسیدن بلیط بهمون ، گوش ندادم و درست همون موقع که خانوم جلویی گفت : " آقا 3 تا بدین" ، یارو صلواتِ دشت آخر را فرستاد و کرکره اش را کشید پایین !
یعنی سق سیاه محی ، رو دست نداره !
باز ما موندیم و یک عالمه ساعت اضافی و دو دست خونواده بی جنبه !
گفتم street گردی ؟ گفت با بستنیش را هستم !
احتمالا دیده باشین ؟ همون دوتا سرخوش خیابون ولیعصر را ؟ یکیشون رو لبه جوب راه می رفت و اون یکی از رو یک مجموعه شعر زاغارت براش بلند بلند می خوند ! گفتم که دیدید .
وقتی تو سارا نشسته بودیم و قاطی آیس کافی و کیک شکلاتی ، بازی جمله پرونی می کردیم . عین سابق بودیم . من خنده های بیخیالم را می کردم و اون ذوق های از ته دلش را . یعنی واسه خونه رفتن حرف ها را به زور درز گرفتیم !
.....
یک چیز جالب ! یک جایی شنیدم که یکی آدرس ماداگاسکار را می خواست ! مطمئنم . بابا خودم شنیدم !
ولی واسه چی ، نمی دونم .. !
مرغزار دوم : کافه محی !
فحش رو ميكشم
به خودم كه بعد از سه هفته دانشگاه نيومدن امروز رو واسه اومدن انتخاب كردم. دوست
جوني پايه تر از من واسه پيچوندن ! اما پيچش امروز ديگه برابر حذف شدن ! با وجود
اينكه وظيفه رله كردن استاد هاي پنجشنبه به عهده من ، دوست جوني رو راضي ميكنم تا
يه تلفن به استاد بزنه . اونم كم نميذاره و با دوتا جمله همچين استاد رو تحت تاثير
قرار ميده كه راضي ميشه .
...
تو صف هستيم . ميگم اگر شانس من يكي باشه ملخ تخم بليط ها رو ميخوره.نوبت ما كه
ميشه آقا ه ميگه : "تموم شد! "
...
ميريم سمت انقلاب . پونصد جلد كتاب ميخريم . برميگرديم . ولي عصر رو ميريم بالا .
من حوس راه رفتن روي لبه جوب رو ميكنم .
...
گرسنه ايم . حوصله تا شوكا رفتن رو نداره . خودش 78 رو ميگه اما من حالم از اونجا
بهم ميخوره . تصميم ميگيريم كه برگرديم همون گُدو خودمون تا دوتا بستني گردويي
بزنيم تو رگ. گشت رو بايد رد كرد. با يه دست شلوار رو ميكشم پايين و با يه دست
ديگه تاي آستين مانتو رو باز ميكنم . (البته لازم به رفع ابهام نيست كه پاچه
شلوار رو ميگم مگرنه تجربه نشون داده كه ماموران گرام قسم خورده تر از اوني هستن
كه رشوه قبول كنن !)
...
به در كافه سارا كه ميرسيم سر خر كج ميكنيم و ميريم تو . ما گرسنه ايم و اونا
هم ناهار ندارن ! دوتا نوشيدني مخصوص با كيك شكلاتي. اي تف بهشون با اين خلاقيتشون
. نميدونم چي بود ؟ از اون چيزايي بود كه جلوي خر بذاري نميخوره ! پول نداريم تا
چيز ديگه اي سفارش بديم مجبور ميشم خودم رو با همون يه برش كوچولوي كيك شكلاتي
سير كنم و ته هر چي شكلات باقي مونده توي پيش دستيش ِ رو هم در ميارم .
...
بهش ميگم كه چقدر دوست دارم توي اين سنم يه كافه داشته باشم . ميگه بيا به يه
كافه كتاب فكر كنيم . بعد هم لازم ميبينه در مقابل اون همه ذوق من بگه كه :"
محي جان اما ما كه جا نداريم ! " .
بچه كه بودم
عاشق شمال بودم فقط بخاطر درياش .من و پدر و برادرا ميرفتيم دريا . هميشه داداش
كوچيك از آب ميترسيد و ميشِست كنار ساحل و خودش رو با شن ها مشغول ميكرد و من بابا و داداش بزرگه ميزديم به
آب ! به جاهاي عميق كه ميرسيد و منم ديگه نايي براي پا زدن نداشتم به نوبت من
ميذاشتن رو كولشون و بازيمون ميشد زيرآبي رفتن و سنگهاي ته دريا رو جمع كردن .
فكر كنم هنوز هم تو انباري بشه يكي دوتاش رو پيدا كرد . بعد ديگه از وقتي كه من
فهميدم با يه شورت خالي نميشه زد به آب ، دريا رفتنمون جاش رو داد به ماهيگيري !
اونا هر هفته سه
تايي ميرن استخر هميشه هم موقع رفتن سر اينكه كي مايو كي رو اشتباهي پوشيده خونه
رو ميذارن رو سرشون . داداش بزرگ ميگه : "بابا مايو من پوشيدي ؟ " ، بابا
ميگه: " نه مايو خودم پوشيدم " مامان ميگه : " نه مايو داداش
كوچيكه رو پوشيدي! " و ....از استخر هم كه برميگردن باز خونه رو ميذارن رو
سرشون و شروع ميكنن به تعريف كردن اينكه تو استخر چيكار كردن و چه جوري زيرآبي
رفتن.... دروغ چرا هر سري كه ميرن كلي بهشون حسوديم ميشه و پيش خودم ميگم كاش ميشد يه بار ديگه از اون بازي
هاي زيرآبي رفتن ميكرديم .
...
چهارشنبه 10 بهمن
امروز بالاخره دانشگاه را مستفیض کردم . اونم بعد 3 هفته غیبت استعلاجی . ولی گهُ بگیرن که دانشگاه همون دانشگاه بود . با همون پسر های خز و خیل قبلی . گفتم شاید انگیزه دانشگاه رفتن را تو استاد ها بجورم که ، فهمیدم جز واسه 3D MAX ، استاد جدید دیگه ای در کار نیست . این یارو 3D MAX ایه هم که نشست رو این یک نمه امیدی که داشتم . مرتیکه ریغونه ، زپرتی ! " انگلیس درس خوندم ، انگلیس درس خوندم ". هی هم سعی می کرد خودش را بچسبونه . یکی نبود بگه آخه تو که نصف هیکلت دماغِتِ اگه انگلیس رفته بودی ، دیگه تو این خراب شده چه غلطی می کردی ؟
گهُ . . . !
فکر کنم ترم بعد را یک جا مهمون شم بهترباشه . حد اقل 4 تا آدم جدید توش پیدا می شه .
چهار شنبه 17 بهمن
از بعد دعوای دیشب با این افشین کلٌه خر ، فقط می خواستم پاچه بگیرم . تو خونه که کسی پا نداد این شد که اومدم دانشگاه و شانس ِ این یارو 3D MAX ایه ، پرم به پر اون گرفت . داشت با مریم و چند تا از دخترهای دیگه لاس می زد و هرهر و کر کر ، که من هم پا شدم صاف تو روش گفتم : شاید تو انگلیس پارک و دانشگاه یکی باشه ولی این جا یه نموره فرق می کنه . حالا اگه وقتتون خالی شد ِ ، بی زحمت یک سری هم به درس بزنید .
قیافش چه حالی داد . تا آخر ساعت چشم ازم بر نداشت .
وقتی نشستم بهنام گفت : پری و درس . چاییدی ! حالا که این اخلاق گهیت دوا درمون شد ، بعد کلاس بریم بیرون ؟
...................... . . .
چهارشنبه 24 بهمن
...................................................................
........................................................................................ . . .
.......... استاد عظیم الشان 3D MAX زده تو خط روال شدن . زود رفتم کلاس . اونم 2 دقیقه بعد صدام کرد جلو . بعدش هم اراجیف بافت درباره شان استاد و مرتبه والای خودش . این میون هم هی بهم نزدیکتر شد ولی من جا نزدم ، با پر رویی سر جام واستادم . تو تمام ور ور کردناش هم ، چشم تو چشش دوختم . آخرش گفت : پری بودی دیگه ؟ ببین پری من تا لبخند ُ رو لب تو نبینم نمی گذارم از این کلاس بری بیرون ، خیالت راحت . حالا هم وسایلت را بیار این جا بشین تا دستور ها یی را که نبودی برات بگم !
دلم می خواست قیافه مریم را سیر کنم . ولی آخه این زاغارت هم حسودی داره ؟
چهارشنبه 1 اسفند
.........................................................................................
.......... میون تیکه های مزخرفی که می انداخت و قصه هایی که از دهشون انگلستان می گفت ، "پری خانوم ، پری خانوم" از دهنش نمی افتاد . صدام را آروم کردم گفتم : اگه فامیلیم را بگین بهتره . آخه کم ان آدم هایی که درک بالایی مثل شما داشته باشن .
یعنی شکوفا شد . منم که کم نگذاشتم ، یکی دو تا نگاه " آخ که جذابیتت من را کشته " هم بهش انداختم . اونم جو گیر ، همین جور که ذول ذولی نگام می کرد گفت : ولی تو هر وقت دوست داشتی من را علی صدا کن !
گهُ . . . !
اگه صدای سوسن در نیومده بود که : " استاد ما هر کاری می کنیم RUN نمی شه " ، نمی دونم کی می خواست این بابا را جمع کنه !
آخر کلاس بهنام یک ابرو واسه 3D MAX ایه اومد و گفت :
- اگه پرونده های کاریتون را خونه نمی برید ، عصری بریم بیرون .
خندیدم و تا اومدم بپیچونمش استاد صدام کرد . میون سرو صدای بچه ها ، آروم گفت :
- پری جان بیا شماره من را داشته باش . ممکن یک وقت سئوالی ، چیزی داشته باشی . اصلاً می خوای بعد این که تمرین های امروز را انجام دادی زنگ بزن یک دور باهم چک کنیم . حتی اگه 2 نصف شب هم بود مهم نیست .
واسش یک لبخند " وای تو دیگه چه ماهی " زدم تا تهش یک جوری سنگ قلابٌش کنم بره که افشین sms زد : کجایی من 1 ربع که منتظرم! .................................................................................
............................ . . .
سه شنبه 7 اسفند
...............................
...........................................
امروز هانی گفت دانشگاه داداشش خیلی ردیف . تو برنامه ام هست که فردا یک سری بزنم . هرچی باشه سلیقه هانی تو پسر معلومه . نمی دونم این سعید ایکبیری را از کجا آورده ؟ .......
دوشنبه 27 / 12 / 86
مثل یک مراقبه شروع شد . با هر قدم وسیع تر شد ، روشن تر شد و تو قلبم قد کشید . یک قرار کوچیک یک زیارت دلچسب . تو ماشین و از بین شلوغی بیرون که از لای شیشه نیمه باز، یه ورکی خودش را می انداخت تو ، بوی بنزین که سرم را سنگین و شقیقه هام را ضربان دار کرده بود و بوی عرق تمامی اون همه آدمی که قبل از من سوار ماشین شده بودن و بخشی از خودشون را تو چروک و درز گرفتگی صندلی ها جا گذاشته بودن ، به فرداهای زیارت های رفته فکر می کردم . . .
شیشه را بیشتر دادم پایین و صورتم را تو هوایی که جاری شد فرو کردم . ضربان شقیقه هام شده بود دوران نصفه و نیمه سرم .
واسه همه چیز کمی خستم ، به جز آدمها .. واسه آدمها خیلی خستم ..
سه شنبه 28 / 12 / 86
بوی بارون ، بوی عید ، بوی کاغذ رنگی
با این ها زمستون را سر می کنم ، با این ها خستگیم را در می کنم
از تقلاهای عیدانه که با یک ضربه ساعت ، با یک حرکت میلی متری عقربه ها بخار می شه و می پره ، اساسی چروک خوردم .
رادیو روشن و من منتظرم . منتظر حافظ خوانی سه شنبه ها . چه شب هایی که توی رختخوابم دراز کشیدم و با شنیدن ابیات و تعبیرها گذاشتم اشک هام یک جایی تو بالشت واسه خودشون دست و پا کنند ..
چیزی نمی گم ..
تو هم چیزی نگو ..
منظورم از همه اون چیزهایی که من می دونم و تو هم .همه اون چیز هایی که غمگینم می کنه و غمگینت .
کاش بتونم خودم را از این خستگی خلاص کنم .
چهارشنبه 29 / 12 / 86
دو ساعتی هست که برگشتم خونه . طاقت اون همه شلوغی و هول بودن کپه شده تو اون یک گلٌه جا را نداشتم .
آرایشگاه زنونه دم عیدی یک پشت پا می زنه به هرچی دیوونه خونه است .
فردوس به زور 2 تا لیوان آب قند و صبوری من تو نشستن های دم به دقیقه اش ، کار صورتم را تموم کرد .
بعدش هم پا کِشون رفت تا چند دقیقه ای دراز بکشه . منم تو جیغ جیغ کردن نسوان جماعت سر شمارشون یک نگاه به فیش خودم انداختم و وارفتم !
17 ..! این دیگه آخر ستم بود .کم ِ کمش باید سه ، چهار ساعتی از میون صداهای لوله پلیکایی ، بوی رنگ و بخار مش و عرق تن و عطرهای جور واجور را به دماغ می کشیدم و زیر لب فحش بار اونی می کردم که دود سیگارش را هوار همه این ها می کنه !
واسه همین هم دم شهناز جون را واسه 7 صبح فردا دیدم و پیچوندم سمت خونه .
کاش تموم خستگیم تا فردا در ره .
پنج شنبه 1 / 1 / 87
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو ، که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه
هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند ..
بالاخره تموم شد می خوام یک دل سیر بخوابم .
دستمال
رو بر ميدارم و
---
بزرگ شدم اما نه اونقدی که می خواستی ، نه اونجور که می خواستی .
یعنی بزرگم کردی . تویی که تالاپی زندگی را هوارم کردی و گذاشتی که کش بیام . عین حیوونکی های زیر میکروسکوپ که ذول میزنیم تا تکثیر شدنشون را ببینیم ، منم جلوی نگاه های ذول شروع کردم به تکثیر شدن .
به تعداد غم هام که چه زیاد بودن
به تعداد لبخند هام که از اون هم زیاد تر بودن
و به تعداد شادیهام
که ..
دیگه تو اتاقم جا نمی شدم
دیگه تو اتاقم جا نمی شدیم
دیگه تو هیچ اتاقی جا نمی شديم
و من واسه دیدنت تا پشت بوم می آمدم .
خیلی سخت بود که پنهون کنم ، که " یکی" بشم ، اما سخت ترش می کرد دونستن اینکه : می دونی . تویی که زندگی را تالاپی سر من هوار کردی .
احمق بودم نه ؟
می دونم که می گی نه همون موقع هم می گفتی . وقتی که از بین اون همه "من" ، خودم را پیدا می کردی و میگذاشتی تا گریم تموم شه .
خوشحال از این که تو هنوز هم من ِخودت را می شناسی ، می زدم زیر گریه . آخرش می گفتم : احمقانه است نه ؟
و تو سکوتت یگانه ترین نه دنیا را می شنیدم ... همون لحظه بود که کش اومدن متوقف می شد ...
یادش بخیر ...
انقد تو ذهنم جا عوض کردی که دیگه حتی اگه بخوام هم نمی تونم یکیت کنم .
اون وقت ها آسون بود ، چون این همه بزرگ نشده بودم . اما حالا ... دیگه خودم هم من ِتو را گم کردم .
نمی دونم اونی ِ که می خنده ، اونی ِکه شلنگ تخته میندازه ، اونی ِکه پر از سکوت ، اونی ِکه فریاد می کشه ، اونی ِکه آروم ، اونی ِکه بی قراره ، یا ... اونی ِ که می خواد جدات کنه از همه چیز و بگذارتت توی دلش تا نکنه دیگه هیچ وقت پیدا نشه .
...
می خوام بگیرمت از همه چیز
می خوام بذارمت توی دلم
می خوام... پیدام کنی ...
sam
وارد سياه سفيد
كه مي شيم فقط ميز جلوي در خاليه و يه ميز ديگه كه ته سالن ِ و گوشه ديوار ،
كاناپه ها همه پر ِ. يه دختر و پسر كنار هم روي يكي از كاناپه ها نشستن و دارن
با همديگه نقاشي ميكشن ، كاناپه روبه رويشون خاليه ، به دوست جوني ميگم من حوصله م سر رفته بيا بريم روبه روي
اينا بشينيم ! ميگه ول كن محي.
....
حالا چي سفارش
بديم ؟
اول بذار ببینم
چقدر پول پیشمون هست تا بعد...
و هر دو شروع
ميكنيم به خالي كردن جيبها و كيف پول هامون . خودمون رو كه ميتكونيم پنج تومن جمع ميشه .
دوتومن رو ميذاريم واسه برگشت و با سه تومن باقي مونده مي تونيم هم چايي سفارش
بديم هم شير شكلات ، دوتا چايي با يه كيك ساده ! خوب نيستم . از پيش خدمت مي
خوام كه اگر مسكني داره برام بياره . چايي رو با كيك مي خوريم . داغيش خيلي مي چسبه . چشمهام تازه بعد از خوردن چايي باز
ميشه . هر دو خسته ايم و بي حوصله ، انقدر
كه داريم به اين فكر ميكنيم كه چطور بچه ها رو بپيچونيم و نريم ! مي تونيم هم خودمون يواشكي بريم و بعدا بگيم مونده بوديم تو ترافيك ... !! بعد از كلي سبك سنگين كردن كه بپيچونيم يا نه
بلاخره ميگم بي خيال بابا آلان ميريم كلي هم خوش ميگذره . و ما با ده دقيقه تاخير
مي رسيم !
...
بليط ها دست من ِ...
خودم و دوست جوني و كيانا و تيگلاط ، خريد بليط ها باعث شد به تحويل پروژه نرسم و
استاد رو هم كه ميشناسي ، قاطي ! تحويل نگرفت ، براي يه روز ديگه بهم وقت داد . به
خيال خودش با اين مجازات كه به ازاي هر
روز دو نمره كم كنه ، من آدم ميشم !! روز
خريد بليط ها دوشنبه بود و تحويل افتاد به شنبه هفته بعدش !
رديف آخر ماييم
! دوست جوني ميگه كاش با خودمون يه تلسكوپ مياورديم ! كيانا هم ميگه من هر چي
داشتم و گذاشتم زيرم اما باز م همه چيز ريز مي ديدم !
....
تيگلاط كه كلاهش رو بر
ميداره ميگه : نميخواين سر كچل ببينيد ! جلوي خندمون رو مي گيريم . ميگه : " تازه گفتن
بايد با چهار دوباره بزنيم . " ميگم : بي خيال بابا اينم يه دوراني كه زود ميگذره و يه
روزي بهش ميخندين ! پوز خند تحويل ميده.
....
تئاتر شروع ميشه
. هم آوايي مامك خادم سر ذوق ميارتم ! نيم ساعتي از شروع تئاتر گذشته و من هي تكون
ميخورم و هر چي سعي ميكنم نمي تونم
تمركز كنم ... به دوست جوني كه نگاه ميكنم تو
اون تاريكي از نگاه من ميفهمه كه چه خبره ! ميگه : محي بي سرصدا ميري ها !
فكر كن طرف از ترس اينكه ممكن يه لحظه از تئاتر
رو از دست بده پلك هم نميزنه ! اون وقت من با آرامش كامل پا ميشم و ميرم دستشويي
!!
...
آخر هاي تئاتر و
مسكن ها داره اثر ميكنه ! تازه جام گرم شده و پلك ها هم داره سنگين ميشه ! آروم
تكيه ميدم و چشمهام رو ميبندم .
تئاتر افرا رو
دوست داشتم اما چيزي نبود كه شگفت زدم كنه ، تقريبا همه تو جاي خودشون خوب بودند و
من همشون رو دوست داشتم بجز خود افرا ،از سبك اجرا خوشم اومد . ديالوگهايي خوبي
داشت . آخ ! اما افسوس كه پايانش يه چيز
اضافه بود روي كل تئاتر .
...
توي راه ميگم
كاش من هم يه پسر عمو داشتم !
...
از در كه ميايم
بيرون صداي چند نفر ميشنوم كه دارن مي خونن. نميتونم ببينم چند نفرن و كي ميزنه و
كي ميخونه. فقط