کوچه باغ یادته ؟ چنار های سر به همی که تو لذت تن گشایی برای
رسیدن به خورشید غصه افتادن هیچ برگی رو نمی خوردن . همون برگ هایی که خش خش
راه رفتن روشون جای تموم حرفا رو می گرفت . دلم می خواست رو به آسمون راه برم . رو
به همون وری که شاخه ها بهش قد می کشن . ولی تو همیشه پایین نگاه می کردی ، به
"برگ هایی که تو تن گشایی خود خواهانه نقش زمین می شن" . چقدر جدی
بودی وقتی اینُ گفتی و من چقدر شگفت زده . لبخند زدی ، از همونایی که بیشتر
چشمات می خندید " تازه یکی باید یه سر به هوای ِسرخوشُ بپاد که زمین
نخوره" و آروم دستتُ تو دستم لغزوندی .
همش تقصیر آسمون ِ. اگه انقدر دست نیافتنی نبود ، دیگه شاخه ها هوایی
نمی شدن .اون وقت حتما بودن برگ رو احساس می کردن . حتما دستشُ محکم می گرفتن .
حتما ... ولی برگ .. چرا هیچ وقت نمی گه که داره می افته ؟
sam