تبليغاتX
جوکیان - در آسمان چيزي نيست
سه شنبه سی ام مهر 1387
در آسمان چيزي نيست

  

کوچه باغ یادته ؟ چنار های  سر به همی که تو لذت تن گشایی برای رسیدن به خورشید غصه افتادن هیچ برگی رو نمی خوردن  . همون برگ هایی که خش خش راه رفتن روشون جای تموم حرفا رو می گرفت . دلم می خواست رو به آسمون راه برم . رو به همون وری که شاخه ها بهش قد می کشن . ولی تو همیشه پایین نگاه می کردی ، به  "برگ هایی که تو تن گشایی خود خواهانه نقش زمین می شن" . چقدر جدی بودی وقتی اینُ گفتی و من چقدر شگفت زده . لبخند زدی ، از همونایی که بیشتر چشمات می خندید  " تازه یکی باید یه سر به هوای ِسرخوشُ بپاد که زمین نخوره" و آروم دستتُ تو دستم لغزوندی .

همش تقصیر آسمون ِ. اگه انقدر دست نیافتنی نبود ، دیگه شاخه ها هوایی نمی شدن .اون وقت حتما بودن برگ رو احساس می کردن . حتما دستشُ محکم می گرفتن . حتما ...  ولی برگ .. چرا هیچ وقت نمی گه که داره می افته ؟

 sam

 

+ نوشته شده در 21:16 توسط mohi & sam .
Template by : A. Nasiri Shargh