آخراي آفتاب است . دارد ميرود . توي سالن فقط من هستم . تابلو كه امروز آخرين روز دانشگاه بوده . از صبح كه اينجا نشستم فهميدم توي دانشگاه چه خبر بوده . يكسري از بچه ها تحويل متره داشتند . نبودي سالن را گذاشته بودند روي سرشان " محمد نقشه ها رو بيار . سميرا اين تايپ كردي ؟ تو برو استاد رو سرگرم كن تا ما تموم ش كنيم .." يه چند نفر ديگه هم تحويل تاسيسات داشتند . يكي " انواع پيش ساختگي " را ميخواند يكي ديگر هم تايپ ميكرد .انگار نه انگار كه سالن مطالعه است . سالن رو به رويي ها اما خيلي سرخوش بودند از وقتي كه آمدم تا الآن تنها صدايي كه ازشان ميآمد خنده بود و جيغ و داد و فحش به اين استاد و آن استاد .... اينجا اما شلوغ بود ميداني از آن شلوغي هاي لعنتي اعصاب خورد كن استرس آوري كه همه هُل تحويل پروژه هايشان را ميزنند . تف ... صداي اين جوش كاري سردر هم از صبح شده مته و رفت روي اعصاب م .
سالن رو به رويي ها آهنگ گذاشتند . باهاش هم ميخوانن .قشنگ است . توي اين حال و هوايي كه هستم فاز ميدهد . . نيامده رفتي سايت . من اينجا هي خدا خدا ميكنم بلكه صدايش تا طبقه بالا بيايد و تو بفهمي كدام آهنگ ست و برايم گير بياري ....
منتظرم كه بيايي كه بريم نيكوصفت آش بخوريم ....
----
mohi