تبليغاتX
جوکیان - لک قرمز
پنجشنبه چهارم مرداد 1386
لک قرمز
 

مدت هاست که یک غروب درست و حسابی ندیدم .

شعاع های نوری که با آخرین رمق از لای ابر ها قد می کشن ، سرخی دلفریبی که آسمون را طی می کنه .. مثل قطره آب انار روی ساتن آبی ... اولش مثل خون می مونه قرمز قرمز  و  مجذوب کننده ... ولی کم کم رنگ می بازه ،  بی حس و حال می شه و ... و ...

- " دستمال را دوباره باز میکنه و لکه روش را نگاه می کنه ... از اون قرمزی قبلش خبری نیست حالا کدر و قهوه ای شده ... می خواد عق بزنه و همه را بالا بیاره ... اقدس گفته بود دفعه اول خیلی سخته ولی ... "

نور لامپ چشمم را می زنه .

- چرا برق را روشن نمی کنی ؟

صدای ِ مامان ِ .

آروم پلک می زنم . 

- برق ؟

- پاشو پرده را بکش .

باز هم تکرار می کنم : پرده ... ؟!

اون بیرون هوا دیگه تاریک شده . و غروب ... باز هم نتونستم ببینمش . پرده را می کشم و بر می گردم سراغ برگه های روی میزم . کجا بودم ؟ باید یک دور پاراگراف را از اول بخونم .

- "دستمال را دوباره باز ... "

 

 

دنبال چی اومده نمی دونم . فقط صداش را می شنوم . و مدام دستم را تکون می دم که یعنی : ساکت ... ساکت ... ساکت ...!

کلمه دوم به کلمه سوم نکشیده در را محکم می بنده و می ره . با صداش از جا می پرم ! پشیمون شدم ، سعی می کنم یادم بیاد که چی می خواسته ولی ... به جای اون به حرفهای مهری گوش می دم !

سعی می کنم هلش بدم ته ذهنم ولی نمی شه . تنها راه ساکت کردنشون اینکه روی کاغذ بیان ، نوشته بشن ... و من... دلم می خواد هر جور شده ساکتشون کنم ...

- " می بینم وقت خوبی که اوضاع را یک کم راست و ریس کنم ! آروم می رم جلو و رو به زینت خانوم می گم : سلام ببخ... ! خ ببخشید هنوز تو دهنم نچرخیده که یک گوشه چشمی برام میاد و میگه علیک ! بدجوری خیط شدم ! اونم جلوی ... "

دست می کنم تا از توی کشو کاغذ بردارم که ... ,وایییی ... CD ... ! اومده بود دنبال این ...!

 

 

- چرا پست جدید نمیذاری ؟

مدت هاست که منتظر داستانم تموم شه ! بهش می گم که دارم روی یک دونه دیگه کار می کنم !

- اشکال تو اینکه می خوای همه را با هم انجام بدی !

- نه فقط ...

مکث می کنم . می خوام بگم تنها راه ساکت کردن همینه ... ولی جاش می گم :

- خوب نوشته های من طولانیه ، کسی هم حوصله اش نمیاد اونا را بخونه !

دعوام می کنه که چرا این جوری فکر میکنم بعدش هم یک عالمه حرفهای روحیه بخش می زنه . آخ محی گل عزیزم !

آخرش هم میگه منتظر پست !

 منم این را براش نوشتم ! بالاخره تمومشون می کنم ... ولی باور کن دست من نیست !

                                                                                                                            SAM

+ نوشته شده در 20:13 توسط mohi & sam .
Template by : A. Nasiri Shargh