بچه كه بودم
عاشق شمال بودم فقط بخاطر درياش .من و پدر و برادرا ميرفتيم دريا . هميشه داداش
كوچيك از آب ميترسيد و ميشِست كنار ساحل و خودش رو با شن ها مشغول ميكرد و من بابا و داداش بزرگه ميزديم به
آب ! به جاهاي عميق كه ميرسيد و منم ديگه نايي براي پا زدن نداشتم به نوبت من
ميذاشتن رو كولشون و بازيمون ميشد زيرآبي رفتن و سنگهاي ته دريا رو جمع كردن .
فكر كنم هنوز هم تو انباري بشه يكي دوتاش رو پيدا كرد . بعد ديگه از وقتي كه من
فهميدم با يه شورت خالي نميشه زد به آب ، دريا رفتنمون جاش رو داد به ماهيگيري !
اونا هر هفته سه
تايي ميرن استخر هميشه هم موقع رفتن سر اينكه كي مايو كي رو اشتباهي پوشيده خونه
رو ميذارن رو سرشون . داداش بزرگ ميگه : "بابا مايو من پوشيدي ؟ " ، بابا
ميگه: " نه مايو خودم پوشيدم " مامان ميگه : " نه مايو داداش
كوچيكه رو پوشيدي! " و ....از استخر هم كه برميگردن باز خونه رو ميذارن رو
سرشون و شروع ميكنن به تعريف كردن اينكه تو استخر چيكار كردن و چه جوري زيرآبي
رفتن.... دروغ چرا هر سري كه ميرن كلي بهشون حسوديم ميشه و پيش خودم ميگم كاش ميشد يه بار ديگه از اون بازي
هاي زيرآبي رفتن ميكرديم .
...