تبليغاتX
جوکیان - زيرآبي
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
زيرآبي

بچه كه بودم عاشق شمال بودم فقط بخاطر درياش .من و پدر و برادرا مي‌رفتيم دريا . هميشه داداش كوچيك از آب مي‌ترسيد و مي‌شِست كنار ساحل و خودش رو  با شن ها  مشغول ميكرد و من بابا و داداش بزرگه مي‌زديم به آب ! به جاهاي عميق كه مي‌رسيد و منم ديگه نايي براي پا زدن نداشتم به نوبت من ميذاشتن رو كولشون و بازيمون مي‌شد زيرآبي رفتن و سنگهاي ته دريا رو جمع كردن . فكر كنم هنوز هم تو انباري بشه يكي دوتاش رو پيدا كرد . بعد ديگه از وقتي كه من فهميدم با يه شورت خالي نميشه زد به آب ، دريا رفتنمون جاش رو داد به ماهيگيري !

اونا هر هفته سه تايي ميرن استخر هميشه هم موقع رفتن سر اينكه كي مايو كي رو اشتباهي پوشيده خونه رو ميذارن رو سرشون . داداش بزرگ ميگه : "بابا مايو من پوشيدي ؟ " ، بابا ميگه: " نه مايو خودم پوشيدم " مامان ميگه : " نه مايو داداش كوچيكه رو پوشيدي! " و ....از استخر هم كه برمي‌گردن باز خونه رو ميذارن رو سرشون و شروع ميكنن به تعريف كردن اينكه تو استخر چيكار كردن و چه جوري زيرآبي رفتن.... دروغ چرا هر سري كه ميرن كلي بهشون حسوديم ميشه و  پيش خودم ميگم كاش ميشد يه بار ديگه از اون بازي هاي زيرآبي رفتن مي‌كرديم .
...
mohi

 

 

 

+ نوشته شده در 0:15 توسط mohi & sam .
Template by : A. Nasiri Shargh